|
سي ام آبان 1332 در شهر شيراز متولد شد . پدرش ارتشي بود . به همين دليل پنج سال پس از تولد محمود خانواده وي به منجيل منتقل شدند . يك سال بعد نيز از منجيل به رشت نقل مكان كردند . وضع مالي خانواده قلي پور متوسط بود و در يك منزل دربستي اجاره اي سكونت داشتند . محمود يك برادر بزرگ تر از خود داشت و مادر او چون دختر نداشت برادرزاده ي خود را از كودكي در خانه بزرگ كرد و او مانند خواهري براي محمود بود . محمود در كودكي علاقه و وابستگي شديدي به مادرش داشت و اغلب در كنار مادر بود . در بسياري از امور خانه به وي كمك مي كرد و با وي به مسجد مي رفت . اين مسئله د ر رشد احساسات مذهبي محمود بسيار مؤثر بود . او ا خردسالي علاقه شديدي به مدرسه داشت .سيد موسي مير باقري مي گويد : «يك برادر بزرگ تر داشت كه وقتي به مدرسه مي رفت گريه مي كرد و مي گفت من هم مي خواهم به مدرسه بروم.» بالاخره در سال 1340 به دبستان رشيديه شهرستان رشت وارد شد و تا سال 1345 تحصيلات ابتدايي خود را به پايان رساند . در تمام مدت تحصيل تكاليف خود را به خوبي انجام مي داد . با دوستانش ارتباط عميق و صميمي داشت و بسيار تيزهوش و مؤدب بود . به بازي فوتبال علاقه بسيار داشت . در بسياري مواقع كودكان هم سن و سال به دليل علاقه اي كه به محمود داشتند از محله هاي دور به منزل آنها آمده و بازيهاي دسته جمعي مي كردند . مادرش به خواسته ها و علايق محمود خيلي اهميت مي داد و در دوران ابتدايي براي او ابزار و وسايل ورزش باستاني تهيه كرد . همين امر سبب علاقه وي به اين ورز ش شد و بعدها نيز بخشي از وقت فراغت خود را به ورز ش باستاني اختصاص مي داد . پس از پايان تحصيلات ابتدايي در سال 1346 وارد مدرسه راهنمايي رشيديه شد . در اين مرحله از تحصيلات نيز بسيار موفق بود . با آغاز مبارزات مردم عليه رژيم پهلوي به صف انقلابيون پيوست و در بسياري موارد خود رهبري و تدارك تظاهرات خياباني را به عهده مي گرفت . منزل مسكوني خانواده محمود ، دو در داشت . در اوج تظاهرات مردمي ، وقتي مأمورين تظاهركنندگان را تعقيب مي كردند ، مردم از يك در به خانه آنها داخل و از در ديگر خارج مي شدند . مأمورين به دنبال مردم در به در خانه آنها مي رفتند و چون نمي دانستند كه در خروجي ديگري هم و جود دارد ،با خانه خالي مواجه مي شدند . يكي از دوستان وي مي گويد : در بحبوبه انقلاب بچه هاي انقلابي تصميم گرفتند كلانتري 3 را تصرف كنند . وقتي با هم مشورت كردند به اين نتيجه رسيدند كه چون مأمور زياد است نمي توانند كلانتري بگيرند . محمود گفت : «من كاري مي كنم كلانتري را بدون تلفات بگيريم.» او با يكي از مأمورين كلانتري كه فرد بسيار ترسويي بود ، آشنايي داشت . محمود با وي صحبت كرد و گفت : «امشب عده اي مي خواهند به كلانتري حمله كنند و هر كس آنجا باشد كشته خواهد شد . چون تعداد افراد زياد است و مسلح هستند مأمورين نخواهند توانست مقاومت كنند.» مأمور مذكور به نگهبان كلانتري خبر داد و آنان همگي كلانتري را خالي كردند . به اين ترتيب به راحتي كلانتري به تصرف درآمد او در طول خدمت در كميته همواره صداقت و امانت داري را حفظ مي كرد و هيچگاه از موقعيت خود سوءاستفاده نمي كرد . وقتي در كميته مسئول واحد عمليات بود دو چمدان پر از طلا ، لباس و اجناس گران قيمت به وي تحويل دادند . محمود آنها را به منزل برد و مدتي نزد مادرش به امانت گذاشت و در زمان مناسب آن را به ارگانهاي مسئول تحويل داد . محمود قلي پور پس از تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در بيست و ششم تير 1358 داوطلبانه به سپاه پاسداران پيوست . مدت يك ماه در پايگاه سعدآباد تهران زير نظر مربياني چون محسن چريك آموزش ديد . پس از اتمام آموزش در تاريخ 27 مرداد 1358 به سپاه رشت مراجعت كرد و مسئوليت گروه ضربت را به عهده گرفت . به دليل فعاليّت شديد گروههاي ضدانقلاب ، شبانه روز در محل كار خود حاضر بود و تنها هفته اي يك بار به ديدار خانواده مي رفت . محمود در آزاد سازي شهر انزلي در روزهاي اول پيروزي انقلاب كه به وسيله ي عناصر ضدانقلاب اشغال شده بود نقش مؤثري داشت . اغلب دوستان وي از افراد سپاه و بسيج بودند . با حاج آقا احسان بخش - امام جمعه ي رشت –ارتباط نزديكي داشت . يكي از دوستان وي مي گويد : در اولين سالگرد پيروزي انقلاب قرار بود رژه اي در ميدان شهرداري برگزار شود . همه نيروها به تفكيك در اطراف ميدان ايستاده بودند . محمود ، فرمانده ي عمليات سپاه گيلان بود . او نيروهايش را در صف منظم به ميدان آورد و خود نيز در كمال آراستگي و با قدرت بر افراد نظارت مي كرد . اصرار داشت كه سپاه اولين نيرويي باشد كه از مقابل تمثال امام خميني (ره) عبور كند . بالاخره رژه بسيار باشكوهي برگزار شد تا حدي كه مردم ، وي را بسيار تشويق كردند . در مرداد 1358 پدرش را از دست داد و با مادرش زندگي مي كرد . او در مأموريت خود در كردستان در عمليات آزاد سازي پاوه در كنار شهيد چمران شركت داشت . مدتي هم در تداركات سپاه ناحيه گيلان مشغول خدمت بود . در آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، مسئول يك گروه نوزده نفري اعزامي از رشت به منطقه سر پل ذهاب در 10 مهر 13598 شد . پس از رشادت بسيار در اين منطقه توسط شوراي جنگ منطقه غرب مسئوليت سر پل ذهاب به ايشان واگذار گرديد . در اين زمان منطقه از لحاظ موقعيت و امكانات در وضعيت بدي بود به طوري كه اغلب افراد روحيه خود را از دست داده بودند . در اين تاريخ ، محمود در نامه اي به فرماندهي سپاه گيلان نوشت : در سن بيست و هشت سالگي به اصرار مادرش تصميم به ازدواج گرفت . از طريق همسر دوستش –هوشياري –با خانم سريعه تميز منش آشنا شد . در سال 1360 طي مراسم ساده اي در ساختمان بسيج ازدواج كردند و خطبه عقد را حاج آقا احسان بخش جاري كرد . پس از ازدواج به مدت شش ماه در محله صندوق عدالت و سيد ابوالقاسم ، در خانه اجاره اي زندگي كردند . پس از مدتي در نزديكي مقر سپاه رشت خانه اي ساخت و به اتفاق مادر و همسرش به آنجا نقل مكان كردند . براي همسرش احترام خاصي قائل بود و رابطه ي صميمانه اي با وي داشت . در 11 ارديبهشت 1360 طي حكمي به سمت مسئول واحد عمليات سپاه پاسداران رشت منصوب شد . پس از ماه ها فعاليّت خستگي ناپذير در اين واحد در 6 اسفند 1360 از سمت خود استعفا داد . در متن استعفاي خود نوشت : اينجانب مسئول عمليات رشت مي باشم ، در صورت موافقت فرماندهي مبني بر رفتن به جبهه حق عليه باطل از مسئوليت خود استعفا مي نمايم . با استعفايش موافقت نمي شود ولي او در 2 ارديبهشت 1361 موفق شد با قبول سرپرستي نوزده نفر از نيروهاي سپاه گيلان به جبهه هاي جنوب اعزام شود . در بيستم ارديبهشت همان سال در حالي كه در جبهه هاي نبرد حضور داشت دومين فرزند او به دنيا آمد . از طريق تماس تلفني از حال فرزندش آگاه شد و نام او را صديقه نهاد . در عمليات بيت المقدس ، فرماندهي گردان حضرت رسول (ص) را به عهده داشت . از فعاليتهاي ويژه وي حضور در منطقه "طراح و جفير" بود . در آزادسازي هويزه و جفير ، مقر فرماندهي ارتش عراق سهم به سزايي داشت . پس از عمليات از 6 خرداد 1361 تا 18 اسفند 1363 حفاظت از نماينده امام خميني در استان گيلان و امام جمعه رشت را به عهده داشت . حاج محمود قلي پور از 19 اسفند 1363 به جبهه هاي نبرد اعزام شد و تا 4 فروردين 1364 در تداركات قرارگاه مركزي كربلا مشغول خدمت بود . در 12 ارديبهشت همان سال به معاونت عمليات لشکر قدس منصوب گرديد و شش ماه اين مسئوليت را به عهده داشت. در همين ايام طي يك عمليات ويژه از ناحيه پا مجروح شد . حاج محمود قلي پور پس از مدتي قائم مقام ستاد لشكر قدس شد و در عمليات قدر و والفجر 9 فرماندهي عمليات لشكر قدس را به عهده داشت . از خصوصيات ويژه او مهارت در طراحي و برنامه ريزي بود . به همين دليل در عملياتهاي مهم همواره فرماندهي نيروها را با موفقيت انجام مي داد . سمت ریاست ستاد لشكر هيچگاه تاثيري بر اخلاق و رفتار وي نداشت . روزي مادرش به وي گفت : «محمود جان مردم مي گويند تو فرمانده هستي.» در جواب گفت : «نه مادر ! من يك پاسدار جزء هستم.» محمود علاقه خاصي به امام خميني داشت و هميشه سفارش مي كرد «مطيع امام باشيد و هيچگاه را شهدا و راه امام را فراموش نكنيد . همگام با امام باشيد كه رستگاري در همين راه است.» علاقه و توجه خاصي به نماز جمعه داشت و معتقد بود نماز جمعه يك نماز سياسي عبادي است و به دشمنان ضربه مي زند . زيارت عاشورا و دعاي توسل را بسيار مي خواند . به طور دايم در برنامه هاي قرآني و ترويج آن شركت مي كرد . با مخالفان جمهوري اسلامي به گفتگو مي نشست و در تحليل جريانهاي سياسي بسيار متبحر بود . حتي زماني كه در سپاه پستهاي مهم داشت از امكانات آن استفاده نمي كرد و با يك دستگاه موتور شخصي تردد مي كرد . در امور مختلف از نظ ديگران استفاده مي كرد و با افراد تحت امر به مشورت مي نشست و با آنها ارتباط صميمي داشت و اغلب به مسائل خصوصي آنها رسيدگي مي كرد . زماني كه از كسي عصباني مي شد فقط نگاه مي كرد و هيچگاه عصبانيت خود را با پرخاشگري بروز نمي داد . حتي در زماني كه منافقين يا گروههاي مخالف نظام را دستگير مي كرد و آنها با وي تندي مي كردند ، با آرامش برخورد مي كرد . شجاعت ، مهرباني و تواضع از خصوصيات برجسته وي بود . در مواقع بحران زا بسيار خونسرد و جدي بود و به وظيفه خود با تمام جديت عمل مي كرد . نسبت به درستي عملكرد خود شك نمي كرد . همواره آرزوي اقتدار نظام جمهوري اسلامي را داشت و آرزو مي كرد به شهادت برسد . در فرازهايي از وصيت نامه قلي پور كه قطراتي از خونش بر آن چكيده ، آمده است : بار خدايا ، تو را سپاس مي گويم كه در زمان نكبت بارمان پيري عظيم الشأن از ميان مردم برخاست و طاغوت را از بين برد . ما را كه فرسنگها با اسلام فاصله داشتيم به اسلام نزديك كرد و حكومت الهي را در ايران و جهان به ثبت رسانيد . برادران و خواهران ! قدر اين نعمت را بدانيد و هميشه شكر خدا را به جا آوريد زيرا هر گاه ناشكري كنيد خداوند نعمت را از شما خواهد گرفت . حال كه مشيت الهي بر اين شد كه در راه خدا خونم بر زمين ريخته شود اميدوارم كه او قبول نمايد . اميدوارم كه خداوند از تقصيرات من بگذرد . اگر اين خونها نبود اسلام هرگز به اين حد نمي رسيد .... حال كه تمام استكبار جهاني در غرب و شرق دست به دست هم داده اند تا به جمهوري اسلامي ضربه بزنند لازم است وحدت كلمه حفظ شود. جنگ در رأس تمام امور است . مردم قدر روحانيت و رهبر را بدانند . اميدوارم خداوند به امام سلامتي عطا فرمايد . حاج محمود قلي پور در 13 آبان 1364 به عنوان مسئول ستاد لشكر قدس گيلان منصوب گرديد . وي با اين مسئوليت در عمليات كربلاي 2 در منطقه حاج عمران شركت كرد . اين عمليات كه در ساعت دوازده شب 9 شهريور 1365 انجام شد گردانها ي كميل ، ميثم و حمزه سيدالشهداء (ع) از لشكر قدس همزمان با يگانهاي رزمي ديگر به سوي مواضع دشمن پيشروي كردند و در همان ساعات اوليه دشمن را در هم شكستند . رضوانخواه –فرمانده گردان كميل –براي هدايت نيروهاي خود جهت تصرف اهداف از پيش تعيين شده درخواست نيروهاي كمكي كرد در حالي كه بر اثر اصابت گلوله مجروح شده بود . رضوانخواه با وجود جراحت با اقتدار گردان خود را در ميان آتش دشمن به پيش مي برد كه بار ديگر مورد اصابت تركش قرار گرفت و به شهادت رسيد . پس از درخواست نيروي كمكي ، فرماندهي لشكر به حاج محمود قلي پور –رئيس ستاد –مأموريت داد به سرعت گردان مالك اشتر را كه به عنوان گردان پشتيبان آماده بود ، به خطوط درگيري اعزام نمايد . در اين مأموريت ، حاج محمود را حاج علي گلستاني –معاون ستاد –و محمد نژاد –تعاون تداركات و لجستيك –و غلامرضا قبادي –مسئول بسيج –همراهي كردند . آنها نيروهاي كمكي را به خطوط درگيري اعزام كردند و پس از اعزام گردان محل مأموريت خود را ترك نكرده بود كه سنگرشان در قلعه رفيع كدو ، مورد اصابت گلوله توپ قرار گرفت . در نتيجه ، حاج محمود قلي پور به همراه همرزمانش به شهادت رسيده و پيكر آنان در اثر انفجار تكه تكه شد . حاج محمود قلي پور به هنگام شهادت ، دو فرزند به نامهاي صديقه (سه ساله) و فاطمه (دوساله) داشت . وي قريب به بيست ماه در جبهه هاي نبرد حضوري فعال داشت . پيكر او را در شهرستان رشت تشييع و در گلستان شهداي تازه آباد به خاك سپردند . وصیت نامه بسم الله الرحمن الرحيم خاطرات سيد موسي قرباني :
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 10:55  توسط رضا رفیعی
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 10:36  توسط رضا رفیعی
|
شهید تراب پورقلی در تاریخ 9/9/1338 در بخش سنگر رشت دیده به جهان گشود. او مقاطع ابتدایی و راهنمایی را در زادگاه خود و مقطع دبیرستان را در شهر رشت با موفقیت پشت سر گذاشت. دوران جوانی او همزمان بود با اوج مبارزات مردمی علیه رژیم سفاک طاغوت، تراب هم که یکپارچه شور و نشاط بود به سرعت جذب گروههای مردمی شد و همراه با دوستانش علی الخصوص شهید دانا فعالیت های گسترده ای را در سطح منطقه سازمان دهی کرد. روزی در جواب یکی از دوستان که او را از شر کت در این فعالیت ها منع می کرد گفت: « من جانم را در این راه گذاشته ام و از هیچ چیز هراسی ندارم و به فعالیت ها یم ادامه می دهم تا انقلاب پیروز شود. » بعد از پیرزی انقلاب مدتی را در کمیته مرکزی سنگر گذراند و پس ازشکل گیری سپاه رشت به جمع پاسداران انقلاب اسلامی پیوست، او در تمام این مدت به افراد بی بضاعت محل کمک می کرد و حقوقی را که از سپاه می گرفت و 1500تومان بیشتر نبود صرف رسیدگی به این خا نواده ها می کرد و خود به حد اقل وسائل و امکانات شخصی بسنده می نمود. او که خود در کودکی طعم تلخ یتیمی را چشیده بود از هیچ کوششی برای رسیدگی به خا نواده های بی سر پرست دریغ نمی کرد و همیشه سفارش آنها را به دوستان و آشنایان می نمود. همزمان با اوج گیری غائله کردستان همراه با گروهی از پاسداران منطقه راهی آنجا شد، او که خود را آماده شهادت می دید وصیت نامه ای نوشت ودر خانه به امانت گذاشت امّا از آنجا که حضرت دوست سر نوشت دیگری برای او رقم زده بود به سلامت به وطن باز گشت و او که آرزویش را برای شهادت نقش بر آب می پنداشت وصیت نا مه اش را پاره کرد و با دلخوری به خانواده اش گفت: « معلوم است هنوز لیاقت شهادت را پیدا نکرده ام . »
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:37  توسط رضا رفیعی
|
رضا اینجا ، آنجا ، رضا همه جا
در سپاه ، در جاهاي مختلفي بود. ابتدا كارهايي كه مربوط به شهرستان رشت مي شد و بعد ماموريت داشت كارهاي استاني انجام دهد. به غير از ستاد رشت، در ستاد سنگر و خشكبيجار كار كرد و مسئول ستاد آنجا بود. بعد در رشت اول سازماندهي و سپس مسئول ستاد يعني معاون فرمانده سپاه شد ، بعد هم كه به جبهه رفت. يعني اين راه را خيلي سريع طي كرد. در آن زمان كه مسئوليت بسيج به سپاه واگذار شد ، غلامرضا به خاطر آن كه انسان فكري، عملياتي، اطلاعاتي و آموزشي بود و در هر زمينه اي توانایی های خود را نشان داده بود به عنوان مسئول بسيج سنگر منصوب شد. در سنگر، اولين ساختمان بسيج در بنكده بنا شد. يكي از دوستانش مي گويد شبها كه نگهباني مي داديم بسيار مورد حمله منافقين قرار مي گرفتيم. بعدها كه در ساختمان بسيج در سنگر( محل كنوني بانك كشاورزي) مستقر شديم باز هم با مشكلاتي مثل شب نامه منافقين يا خرابكاري ها عليه نظام و .... روبرو بودیم كه غلامرضا با پشتكار و با سازماندهي درست توانست اين گروهك ها را سركوب كند. دشمن خودی ! در يكي از شبهايي كه در بسيج شهرسنگر نگهباني مي داديم ، نيمه هاي شب سه نفر درب بسيج را زدند و چون نگهبان بايد با اسم شب در را باز مي كرد، آنها گفتند ما دوستان غلامرضا دانا هستيم، ماشينمان خراب شده نياز به كمك داريم. وقتي داخل بسيج شدند بلافاصله نگهبان را خلع سلاح كردند و وارد محوطه بسيج شدند و نگهبان دوم را هم خلع سلاح كردند و سلاحها را برداشتند و فرار كردند. بعد از چند لحظه ما با داد و فرياد بچه هاي نگهبان بيدار شديم و همه ناراحت بوديم كه جواب آقاي دانا را چگونه بدهيم. صبح روز بعد آقاي دانا با ناراحتي تمام بچه ها را جمع كرد و توجيه كرد كه چرا مراقب نبوديد. اگر اينها دشمن بودند شما را مي كشتند. بعد معلوم شد كه آنها دوستان شهيد دانا بودند كه از بسيج خشكبيجار روانه كرده بود تا بچه ها آگاه تر شوند. ناگفته نماند كه همين حركت را بچه هاي ما هم در بسيج خشكبيجار انجام دادند. ایثار كلاس آموزش تخريب واحد خواهران بود كه يكي از خواهران نارنجك را نزديك پايش انداخت. غلامرضا به سرعت و با رشادت نارنجك را دور كرد و با اين كارش به كسي آسيب نرسيد. یارگیری از افراد مختلف آقايي بود كه تنها زندگي مي كرد و بچه هايي كه جذب سپاه و اين برنامه ها نبودند را جمع مي كرد. شهيد دانا چيزي براي شام مي خريد و به آنجا مي رفت و براي شام با هم بودند و صحبت مي كردند. آنها هم مجذوب غلامرضا شده و به اين ترتيب فاصله شان كم مي شد و وصل مي شدند. حقوقم را بدهید يك سال بود كه از سپاه حقوق نگرفته بود هر چند كه ديگران هم ناچيز مي گرفتند. وسيله اي را براي سپاه خريداري كرد و چون پولي نداشت از شهيد تراب پورقلی، قرض نمود تا بعد از برگشتن به رشت پس دهد. ولي وقتي برگشت باز پولي نداشت. به مالي سپاه رفت، در آن زمان 5000 تومان وام مي دادند ولي مسئول مالي ادعا نمود كه تا حالا به كسي وام نداده ايم در صورتي كه ما مي دانستيم ديگران اين وام را گرفته اند. شهيد دانا چون وضع را اينطور ديد گفت پس حقوق مرا بدهيد. 15 روز از زمان دادن حقوق مي گذشت مسئول متعجب شد و به مدارك نگاه كرد و ديد كه آقا رضا تا حالا اصلاً حقوق نگرفته . بعد از آن بود كه ايشان را به بهانه هاي مختلف به آنجا مي كشاند تا به او پول بدهد، آقا رضا هم پولها را در راههاي مختلف و مفيد خرج مي كرد. از سنگر به سوسنگرد به هرحال مي توان گفت جنگ اولين تجربه بچه هاي سپاه بود. آن زمان تيپ ها و گردان ها تشكيل نشده بود. يك گروه 40-50 نفري با فرماندهي غلامرضا دانا به تهران اعزام شديم. از تهران اولين گروه نيروهاي گيلان بوديم كه عازم جنوب شديم. با هواپيما به فرماندهي ايشان ما را بردند اهواز؛ سريع در سوسنگرد كه در اين مقطع مورد تهاجم دشمن قرار گرفته بود مستقر شديم. دو تن از سرداران حال حاضر يعني سردار كاظم پور و سردار آقازاده تحت امر ايشان بودند. شهيد چمران آنجا حضور پيدا كرد. قرار شد به صف دشمن بزنيم و سوسنگرد را از محاصره دشمن خارج كنيم. صبح زود كه عمليات انجام شد يك مرتبه ديديم كه شهيد دانا جلوتر از همه رفته و پيدا نيست به هرحال ما هم حركت كرديم. يك مرتبه با خبر شديم مورد تركش قرار گرفته و از ناحيه چشم مجروح گشته. مجروحين را بردند براي درمان؛ الحمدا... در مجموع آن عمليات با موفقيت انجام شد و شهيد دانا يكي از كساني بود كه پيشقدم بود. ازدواج به شرط جبهه دوستان به ايشان پيشنهاد ازدواج كردند و خانمي را به ايشان معرفي كردند و قرار شد كه بروند و صحبت كنند. در پي صحبتهايشان با خانم، از شرايط خود گفتند كه شامل ماموريتها و رفتن به جبهه بود و اينكه رفتن با ماست و برگشتن با ما نيست هرچند كه رفتن توفيق الهي ست. آن خانم (كه خواهر شهيد بود) به آقا رضا گفت كه شما ديگر به وظيفه تان عمل كرديد و يك چشمتان را داديد و در حد خود فعاليت كرديد و ديگر نيازي نيست برويد. غلامرضا جواب داد اينطور نيست. يك چشم در آن حد نيست كه ما حساب كنيم و چرتكه بزنيم ما تمام وجود خود را گذاشته ايم. خانم اصرار كرد اما غلامرضا چون ديد ممكن است براي مسئوليت هايش مانع ايجاد شود قبول نكرد. خرمشهرِ آزاد را نديد... در اين زمان آقا غلامرضا معاون مسئول بسيج استان بود و بارها درخواست كرد كه به جبهه برود اما آقاي ساجدي مسئول بسيج استان موافقت نمي كرد. اواخر يا اواسط اردیبهشت سال 61 بود. گفت مي خواهم براي درمان چشمم به شيراز بروم. يك موتور هوندا 110 داشت من خودم ايشان را به خيابان سعدي بردم و آنجا سوار ماشين اهواز شد. ظاهراً از آنجا با مسئول بسيج تماس گرفت كه آقا مرا ببخشيد. من ديگر طاقت ماندن در پشت جبهه را نداشتم. خلاصه به جبهه مي رود و در عمليات بيت المقدس شركت مي كند. من به ايشان گفتم كه با چشمت چه مي خواهي بكني؟ آقا رضا گفت: برگشتن ما معلوم نيست! و رفت و جزء خط شكنان بود تا خرمشهر را به ما باز گرداند ولي افسوس كه خرمشهرِ آزاد را نديد...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:31  توسط رضا رفیعی
|
سردار شهيد اسلام ، مهدي خوش سيرت در نوزدهم شهريور سال هزار و سيصد و سي و نه در روستاي چورکوچان شهرستان آستانه اشرفيه ديده به جهان گشود . با ولادت او هماي اوج سعادت برشانه ( پدر مهدي ) نشست و مهدي در خانواده مذهبي و متدين و ارادتمند به ائمه اطهار (ع) به ويژه سيد و سالار شهيدان زمزمه عشق، مشق مي کرد و از همان دوران کودکي نشان داد که با ديگر همسالانش متفاوت است . تحصيلات دوران ابتدايي ، راهنمايي و متوسطه را آنگونه که شايسته بود در زادگاهش شهرستان آستانه اشرفيه پشت سر نهاد و در سال 1358 موفق به اخذ ديپلم گرديد و پس از آن لباس مقدس سربازي را به تن کرد و چون رزمنده اي در خنثي نمودن توطئه هاي نوکران و جيره خواران استکبار جهاني در منطقه گنبد ، حضوري دلاورانه داشت . هنوز دوره سربازي را به اتمام نرسانده بود که...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:29  توسط رضا رفیعی
|
نگاه کن پدر این نقشه های ایران است به من بگو که شلمچه کجای ایران است شلمچه نیست در این نقشه های جغرافی نگفته ای تو مگر کربلای ایران است ؟ عجیب اینکه در آن سرزمین خون افشان پر ازدحام ترین جاده های ایران است ز بس شهید که از آن بهشت آوردند گمان کنم گل آب و هوای ایران است گرفت نقشه ز دستم پدر و ابری گفت : شلمچه ناحیه ی باصفای ایران است برای رفتن اگر دل دلیل ما باشد ز هر طرف بروی ابتدای ایران است چه چشمه ها که نجوشید روی آن از خون چه خونبهای گرانی برای ایران است ز گوشه گوشه ی میهن در آن پلاکی هست شلمچه نقشه ی جفرافیای ایران است
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 11:28  توسط رضا رفیعی
|
پاي سخن همراهان سردار سپاه اسلام شهيد مهدي باكري
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 10:50  توسط رضا رفیعی
|
او که چون حسین وارد شد و چون حسین به شهادت رسید
من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن به راه شهيدان و استعانت از درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي (عج) وصل کند و در اين تلاش پيگير مسلما نصر خدا شامل حال مؤمنان است/ شهادت زيباترين، بالندهترين و نغزترين كلام در تاريخ بشريت است. شهادت بهترين و روشنترين معني حقيقي توحيد است و تاريخ تشيع خونينترين و گوياترين تابلو نمايانگر شكوه و عظمت شهيد است.
در دوازدهم فروردين سال 1334، در شهرضای اصفهان فرزندي دیده به جهان گشود كه مايه افتخار و سربلندي ديار خود شد. آزادگي، حريت، شهامت، شجاعت، تسليم، رضا، ادب و معصوميت تحفههايي بود كه خداوند به یاری خلوص پدر و مادر به فرزند آنها عطا کرد. مادرش ميگويد كه ابراهيم در پنج سالگي به نماز ايستاد و به مسجد رفت و پدرش به ياد ميآورد وقتي به سن ده سالگي رسيد، سوره مباركه يس و تعدادي از سورههاي قرآن را فراگرفته بود. ابراهيم از همان سنين كودكي و هنگام فراغت از تحصيل، به ويژه در تعطيلات تابستان، با كار و تلاش فراوان مخارج تحصيل خود را به دست ميآورد و از اين راه به خانواده زحمتكش خود نيز كمك ميكرد. او با شور و نشاط و محبتي كه داشت، به محيط گرم خانواده صفا و صميميت دو چندان ميبخشيد. پس از پایان دوران ابتدايي و راهنمايي، وارد مقطع دبيرستان شد. او در دوران تحصيلات متوسطه اشتياق فراواني به رشته داروسازي نشان ميداد. هرچند وضع مالي پدرش در آن حد نبود كه بتواند براي فرزند علاقهمندش بعضي لوازم پزشكي را تهيه كند، با اين حال از آنچه برايش مقدور بود، دريغ نميکرد. خود ابراهيم نيز با مبلغ اندكي كه از كار در مزرعه يا جاي ديگر به دست ميآورد، توانسته بود بخشي از امكانات مورد نيازش را فراهم كند. ![]() دو سال بعد، با پایان تحصيل، به خدمت سربازي رفت؛ اگر چه راضي نبود زير پرچم رژيمي كه مخالف آن بود دو سال عمر گرانبهاي خود را تلف سازد. بنا به گفته خودش، تلخترين دوران جواني او همان دوران سربازي بود. در همين مدت توانست با برخي از جوانان روشنفكر و انقلابي مخالف رژيم ستم شاهي آشنا شود و به تعدادي از كتابهايي كه از نظر ساواك و دولت آن روز ممنوعه به شمار ميآمد، دست يابد. مطالعه آن كتابها كه به طور مخفيانه و توسط برخي از دوستان برايش فراهم ميشد، تأثيري عميق و سازنده در روح و جان او گذاشت و به روشنايي انديشهاش كمك شاياني كرد. در سال 1356، پس از بازگشت به زادگاه و آغوش گرم و پرمهر خانواده، شغل معلمي را برگزيد. او در روستاهاي محروم و طاغوتزده مشغول تدريس شد و به تعليم فرزندان اين مرز و بوم همت گماشت. ابراهيم، در روزگار معلمي، با شماری از روحانيون متعهد و انقلابي آشنا شد و در اثر همنشيني با علماي اسلامي مبارز، با شخصيت ژرف حضرت امام خميني(ره) آشنايي بيشتري پيدا كرد و نسبت به آن بزرگوار معرفتي عميق در وجود خود ايجاد كرد. هر روز آتش عشق به امام(ره) در كانون جانش شعلهور ميشد. او سعي وافري داشت تا عشق و علاقه به امام(ره) را در محيط درس گسترش دهد و جان دانشآموزان را كه ضميرشان به صافي آب و آيينه بود، از عشق «روحالله» لبريز سازد. او درباره امام(ره) و احكام مترقي اسلام همواره به بحث مينشست و دانشآموزان را به مطالعه كتابهاي سودمند و روشنگر ترغيب مينمود. همين امر سبب شد كه در چندين نوبت از طرف ساواك به او اخطار شد لكن روح سركش و بيباك او به همة آن اخطارها بيتوجه و بياعتنا بود. او هدف و راهش را بدون تزلزل و تشويش پي ميگرفت و از تربيت شاگردان لحظهاي غفلت نورزيد. ![]() ابراهيم پس از ابراز لياقت در طول مبارزات و فعاليت ها، چه قبل و چه پس از انقلاب اسلامي، در تشكيل سپاه پاسداران شهرضا (قمشه) نيز نقش چشمگيري داشت. او عضويت در شوراي فرماندهي سپاه پاسداران و مسئوليت واحد روابط عمومي را به عهده گرفت و فعاليتهاي خود را بعدي تازه بخشيد. به دنبال غایله كردستان، به شهرستان پاوه رفت و مسؤوليت روابط عمومي سپاه آنجا را به عهده گرفت. پس از يك سال خدمت در كردستان، به همراه حاج احمد متوسليان، به مكه مشرف شد. با شهادت «ناصر كاظمي» به فرماندهي سپاه پاوه منصوب شد و تا آغاز جنگ تحميلي در اين سمت باقي ماند. با شروع عمليات رمضان، در تاريخ 23/4/61 در منطقه شرق بصره، فرماندهي تيپ 27 محمد رسول الله(ص) را به عهده گرفت و بعدها با ارتقای اين يگان به لشكر، تا زمان شهادتش، در سمت فرماندهي آن لشكر انجام وظيفه كرد. ![]() سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشكر 27 تحت فرماندهي او در عمليات والفجر چهار و تصرف ارتفاعات كاني مانگا هرگز از خاطرهها محو نميشود. اوج حماسه آفريني اين سردار بزرگ در عمليات خيبر بود. در اين مقطع، حاج همت تمام توان خود را به كار گرفت و در آخرين روزهاي حيات دنيوياش، خواب و خوراك و هرگونه بهرة مادي از دنيا را برخود حرام كرد و با ايثار خون خود برگي خونين در تاريخ دفاع مقدس رقم زد. سرانجام، فاتح خيبر ـ سردار بزرگ اسلام حاج محمدابراهيم همت ـ در تاريخ 17 اسفندماه سال 1362 در جزيره مجنون به ديدار معبود خويش شتافت و به جمع دوستان شهيدش ملحق شد. روحش شاد و ياد جاودانهاش گرامي باد. فرازهايي از سخنان شهيد حاج محمد ابراهیم همت *** امام خميني (ره) مظهر صفا، پاكي، خلوص و دريايي از معرفت است؛ فرامين او را مو به مو اجرا كنيد تا خداوند از شما راضي باشد، زيرا او ولي فقيه است و در نزد خدا ارزش والايي دارد؛ من حاضر هستم به خاطر يك پيام امام خميني (ره) جان دهم و از خداوند خواستهام لحظهاي بعد از امام خميني (ره) نفس نكشم. *** به خداي يكتا پناه ميبرم، از آن عزيز مقتدر مدد و استعانت مي جويم تا باري را كه به شانه گرفته ام با سربلندي و سرافرازي به مقصد برسانم. تنها به ياد خدا باشيد، به او پناه ببريد و توكل به خدا داشته باشيد. *** با خداي خود پيمان بسته ام تا آخرين قطره خونم در راه حفظ و حراست از اين انقلاب الهي يك آن آرام و قرار نگيرم. شب و روز بدون وقفه در راه اعتلاي كلمه الله و بسط فرهنگ اسلامي تلاش نمايم به همين سبب سلاح بر شانه گرفته و به جبهه هاي خون و حماسه روي آورده ام. *** ملت ما ملت معجزه گر قرآن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن به راه شهيدان و استعانت از درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي (عج) وصل نمايد و در اين تلاش پي گير مسلما" نصر خدا شامل حال مومنين است. ![]() *** كدام سپاهي در خارج دوره ديده است، هر چه دوره بود در همين جبهه هاي جنگ بود. در همين گرد و خاك، كوه و دشت و گرماي سوزان و سرما بود. هر چه آموخت با خون بود. هر چه تجربه بود با خون بود. *** پدر و مادر! من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر كه آلوده اش شوم و خويش را گم و فراموش كنم. علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن، حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست مي دارم. *** من خاك پاي بسيجيها هم نميشوم. اي كاش من يك بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نميشدم. *** ما هرچه داريم از شهيدان گرانقدرمان داريم و انقلاب خونبارمان نيز مرهون خون اين عزيزان است. *** شهادت در قاموس اسلام كاريترين ضربات را بر پيكر ظلم، جور، شركت و الحاد ميزند و خواهد زد. *** اسلام دين مبارزه و جهاد است و در اين راه احتياج به ايمان، ايثار، صبر و استقامت است. ![]() *** ويژگيهاي برجسته شهيد *** او عارفي وارسته، ايثارگري سلحشور و اسوهاي براي ديگران بود كه جز خدا به چيز ديگري نميانديشيد و به عشق رسيدن به هدف متعالي و كسب رضاي حضرت احديت، شب و روز تلاش ميكرد و سختترين و مشكلترين مسؤوليت هاي نظامي را با كمال خوشرويي و اشتياق و آرامش خاطر ميپذيرفت. او انساني بود كه براي خدا كار ميكرد و اخلاص در عمل از ويژگي هاي بارز اوست. ايشان يكي از افراد درجه اولي بود كه هميشه ماموريت هاي سنگين برعهدهاش قرار داشت. حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعي كه در مقابل خدا و در برابر دلاوران بسيجي داشت، در مقابله با دشمن همچون شيري غران از مصاديق (اشدَاء عليالكفار، رحماء بينهم) بود. همت كسي بود كه براي اين انقلاب همه چيز خودش را فدا كرد و از زندگياش گذشت. او واقعاً به امر ولايت اعتقاد كامل داشت و حاضر بود در اين راه جان بدهد، كه عاقبت همچنين كرد. هميشه سفارش ميكرد كه دستورات فرماندهان را بايد مو به مو اجرا كرد. وقتي دستوري هرچند خلاف نظرش به وي ابلاغ ميشد، از آن دفاع ميكرد. پدر بزرگوارش ميگويد: محمد ابراهيم از سن ده سالگي تا لحظه شهادت در تمام فراز و نشيبهاي سياسي و نظامي هرگز نمازش ترك نشد. روزي از يك سفر طولاني و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر شب فرا رسيد. ابراهيم آن شب را با همه خستگيهايش تا پگاه به نماز و نيايش ايستاد و وقتي مادرش او را به استراحت سفارش نمود گفت: مادر! حالي عجيب داشتم. اي كاش به سراغم نميآمدي و آن حلت زيباي روحاني را از م نميگرفتي. شهيد همت آنچنان با جبهه و جنگ عجين شده بود كه در طول حيات نظامي خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند كوچكتر خود را تنها ك بار در آغوش گرفته بود. او بسان شمع ميسوخت و چونان چشمهساران در حال جوشش بود و يك آن از تحرك باز نميايستاد. روحيه ايثار و استقامت او شگفتانگيز بود. حتي جيره و سهميه لباس خود را به ديگران ميبخشيد و با همان كم قانع بود و در پاسخ كساني كه ميپرسيدند چرا لباس خود را كه نيازمند آن بودي بخشيدي؟ ميگفت: من پنج سال است كه يك اوركت دارم و هنوز قابل استفاده است. او فرماندهي مدير و مدبر بود. قدرت عجيبي در مديريت داشت، آن هم يك مديريت سالم در اداره كارها و نيروها. با وجود آنكه به مسائل عاطفي و نيز اصول مديريت احترام ميگذاشت و عمل ميكرد. در عين حال هنگام فرماندهي قاطع بود. او نيروهاي تحت امر خود را خوب توجيه ميكرد و نظارت و پيگيري خوبي نيز داشت. كسي را كه در انجام دستورات كوتاهي مينمود بازخواست ميكرد و كسي را كه خوب به ماموريتش عمل ميكرد مورد تشويق قرار ميداد. بينش سياسي بعد ديگري از شخصيت والاي او به شمار ميرفت. به مسائل لبنان و فلسطين و ساير كشورهاي اسلامي زير سلطه دشمن بسيار ميانديشيد و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود كه گويي ساليان درازي در آن سامان با دشمنان خدا و رسول(ص) در ستيزه بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل بود و نسبت به مسائل سياسي روز شناخت وسيعي داشت. از ويژگيهاي اخلاقي شهيد همت برخورد دوستانه او با بسيجيان جان بركف بود. به بسيجيان عشق ميورزيد و همواره در سخنان و گفتارش از اين مجاهدان مخلص تمجيد و قدرشناسي ميكرد. در من خاك پاي بسيجيها هم نميشوم. اي كاش من يك بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نميشد. وقتي در سنگرهاي نبرد غذاي گرم براي شهيد همت ميآوردند، سؤال مي كرد، آيا نيروهاي خط مقدم و ديگر اعضاي همرزمان در سگرها همين غذا را ميخوردند يا خير؟ و تا مطمئن نميشد كه نيروهاي ديگر يز از همين غذا استفاده ميكنند، دست به غذا نميزد. ![]() شهيد حجتالاسلام والسلمين محلاتي در توصيف شهيد اين چنين اظهار داشتهاند: او انساني بود كه براي خدا كار ميكرد و بالاترين اعمال را داشت. او سختترين كارها را در لشكر و جبهه به عهده ميگرفت، مردي با ايمان و با اخلاص بود و در آخرت هم انشاءالله شفيعمان خواهد بود. شهيد حاج همت هركاري را كه از آن سختتر و دشوارتر نبود به عهده ميگرفت. خدا رحمتش كند. كارهاي او حساب شده و بسيار قابل تمجيد و تكريم است. در طول اين جنگ تحميلي، نبردي سنگينتر و مشكلتر و توانسوزتر از جنگ خيبر در جزاير مجنون نبود و در چجنين هنگامهاي عظيم، هراسناك و هولانگيز، شهيد حاج محمد ابراهيم همت ميداندار نبرد بود و فرماندهي سپاه را در نهايت شگفتي عهدهدار بود. *** نحوه شهادت ...*** شهيد همت در جريان عمليات خيبر به برادران گفته بود: « بايد مقاومت كرد و مانع از بازپسگيري مناطق تصرف شده توسط دشمن شد. يا همه اينجا شهيد ميشويم و يا جزيره مجنون را نگه ميداريم.» رزمندگان لشكر نيز با تمام توان در برابر دشمن مردانه ايستادگي كردند. حاجي جلو رفته بود تا وضع جبهه توحيد را از نزديك بررسي كند، كه گلوله توپ در نزديكي ايشان اصابت ميكند و اين سردار دلاور به همراه معاونش ـ شهيد اكبر زجاجي ـ دعوت حق را لبيك گفتد و سرانجام در تاريخ 24/12/1362 در عمليات خيبر به لقاء خداوند شتافتند. همسرش در این باره می گوید: حاجي به من ميگفت من در مكه معظمه از خدا خواستم كه نه اسير شوم و نه معلول و نه مجروح. فقط زماني كه آنقدر نزد او عزيز شدم كه جزو اوليائش قرار گيرم و همنشيني با پيامبر(ص) را نصيبم كند: مرا در جا شهيد كند، آنچنان كه لحظهاي بعد وجود نداشته باشم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 15:19  توسط رضا رفیعی
|
به همراه بچه هاي تفحص بوديم و از همراهي شان كسب فيض مي كرديم. گهگاه پاي خاطراتشان هم مي نشستيم، از جمله پاي خاطرات جانباز شهيد حاج علي محمودوند.
خاطره اي كه در ذيل مي آيد نقل از اوست، كه قسمم داد تا وقتي زنده ام آن را بازگو نكن! و حالا كه محمودوند گرامي در بهشت آرميده است نقل مجدد اين خاطره شايد نقبي بزند به آن روزهاي خوب خدا. اميد كه از آن حال و هوا خوشه چين معرفت باشيم. "عدالت" سال 61 در عمليات والفجر مقدماتي (فكه) از واحد تخريب لشگر 27 به گردان ها مأمور شده بوديم و محل حضورم در گردان حنظله بود، يكشب كه در گردان خواب بودم متوجه شدم شخصي كه در كنار من خوابيده، به نام عباس شيخ عطار به شدت در حال لرزيدن است! و به حال تشنج افتاده بود. دندانهايش به شدت چفت شده بود، من كه يكباره از خواب پريدم او دست و پاي خودش را گم كرد و بعد از يك ربع ساعت بالاخره به حالت اوليه برگشت وهمين كه متوجه شد من بالاي سرش بوده ام خيلي ناراحت شد كه من اين قضيه را فهميده ام، لذا مرا قسم داد تا به كسي چيزي نگويم تا احيانا اين مسأله باعث نشود كه به عمليات نرود. از او سؤال كردم كه چرا به اين حالت دچار مي شوي؟ در جوابم گفت من هروقت خوشحال يا ناراحت شوم به اين حالت دچار مي شوم و ديگر صحبتي نكرد. من به او گفتم اگر مجددا به اين حالت دچار شدي من چه بايد بكنم؟ گفت: در جيب من شيشه قرصي است كه اگر به اين حالت دچار شدم يك قرص را با كمي آب حل كن و از لاي دندانها به دهانم بريز و شيشه قرص را نشانم داد و سپس داخل جيبش گذاشت. بالاخره نمي دانم اين قضيه چگونه لو رفت كه مسؤولين گردان فهميدند و تصميم گرفتند كه او را به عمليات نبرند. اما او حرفي زد كه ديگر هيچكس نتوانست تصميمي بگيرد. او گفت: آن كسي كه مرا آورده، خودش هم مرا به عمليات مي برد و واقعا هم كسي حرفي نزد. دوست ديگري هم داشتم به نام حسين رجبي ايشان هم خيلي با من رفيق بود. در شب عمليات يك لحظه از من جدا نمي شد. شديدا به هم وابسته بوديم. در آن شدت درگيري در فكه هر وقت از من عقب مي ماند بلند صدايم مي كرد، محمودوند، محمودوند. و به هر صورتي كه بود همديگر را پيدا مي كرديم. در شب عمليات از يك كانال بزرگي رد مي شديم، تعدادي نيرو ديدم كه داخل كانال نشسته بودند از آنها سؤال كردم بچه هاي كجا هستند؟ گفتند بچه هاي گردان كميل . گفتم چند روز است كه در اينجا هستيد؟ گفتند سه روز. سپس در تاريكي عبور كردم. چند كانال ديگر كه رد شديم ديگر هوا روشن شده بود. بچه ها گفتند نماز صبح را بخوانيم و شروع به خواندن نماز صبح نموديم. عراقي ها ما را محاصره كرده بودند و ما اطلاع نداشتيم. با روشن شدن هوا متوجه شديم كه در محاصره هستيم. عراقي ها فرياد مي زدند تسليم شويد، بياييد طرف ما. و در همين حين تيراندازي را شروع كردند و اولين تير به "حسين ياري نسب" فرمانده گردان حنظله خورد و شهيد شد. ناگفته نماند كه برادر حسين ياري نسب تنها كسي بود كه لباس فرم سپاه به تن داشت. عراقي ها از سر كانال شروع به قتل عام بچه ها كردند. در همين حين يك گلوله هم به سر رجبي خورد، آرام آرام قدري به عقب رفت و به زمين افتاد. درگيري شدت زيادي پيدا كرده بود و تنها ما يك راه بازگشت داشتيم كه از ميدان مين بود و اول ميدان مين هم يك موشك مالييوتكا كه عمل نكرده بود روي سيم خاردار افتاده بود و اين تنها راه و نشانه بود براي بازگشت. داخل كانال انباشته از شهدا شده و جاي پا براي عبور نبود و بالاجبار بايد از روي شهدا رد مي شديم. به اتفاق 7 يا 8 نفري كه مسير برگشت را مي آمديم وارد ميدان مين شديم. پشت يك تپه خاكي كوچك پناه گرفتيم. چهار لول عراقي ها همه بچه ها را قلع و قمع مي نمود. دو تا از بچه ها گفتند ما به سمت چهار لول شليك مي كنيم تا شما بازگرديد. در همين حين چهار لول به سمت تپه خاكي شليك كرد و دو تا از بچه ها را انداخت. همه ما به شدت مجروح شده و جراحات زيادي برداشته بوديم. ولي مصمم بوديم تا مجروحين را از مهلكه نجات دهيم. هر چند متأسفانه از 8 نفر فقط من زنده از ميدان مين خارج شدم و بقيه را عراقي ها به شهادت رساندند. در حين عقب آمدن، به همان كانالي كه بچه هاي گردان كميل برخورد نموده بودند، رسيدم. قدري سينه خيز در كف كانال خوابيدم تا كمي آتش سبك شد . سپس متوجه شدم به غير از تعداد انگشت شماري بقيه شهيد شده اند، من با چشم خودم درحدود 80 تا 90 شهيد در اين كانال ديدم و تعداد ديگري كه در ميدان مين به شهادت رسيده بودند. به انتهاي كانال كه رسيدم ديدم چند نفر در گوشه اي نشسته اند، گفتم چرا اينجا نشسته ايد؟ گفتند مدت چند روز است كه تشنه و گرسنه در اينجا مانده و رمق حركت كردن نداريم. به هر صورتي كه بود به كمك همديگر خودمان را به يك خاكريز بزرگ رسانديم و حدود چند كيلومتر پياده روي كرديم. در كنار خاكريز هم شهداي زيادي را مشاهده نموديم. به نزديكي خط بچه هايمان كه رسيديم از خستگي و خونريزي زياد من ديگر هيچ چيز نفهميدم و فقط احساس مي كردم كه روي برانكارد هستم و پس از آن تمام اين صحنه ها در مدت 12 ، 13 سال در ذهن من ماند تا قضيه تفحص شروع شد. سال 71 اتفاقا اولين جايي كه رفتيم و مشغول تفحص شديم همان محور والفجر مقدماتي بود (قتلگاه فكه) من خيلي اصرار داشتم كه كانال گردان كميل و حنظله را پيدا كنيم. بسيار گشتيم و بالاخره اول گردان كميل را يافتيم و همان شهدايي كه من آن شب داخل كانال ديده بودم همگي شان را(حدود 85 الي 90 شهيد بودند) از زير خروارها خاك بيرون كشيديم. من مدت 10 روز به دنبال كانال گردان حنظله مي گشتم و آنجا را نمي يافتم. علت هم اين بود كه عراق كانال ها را پر و صاف كرده و روي آن را مين گذاري كرده بود. من هر چقدر به مسؤولين مي گفتم كه كانال ديگري هم وجود دارد كه بچه هاي گردان حنظله درونش هستند، كسي جدي نمي گرفت، تا يك روز حاج محمد كوثري فرمانده لشگر 27 به منطقه آمد من به ايشان گفتم من چون آن شب در گردان بودم و آن شب را هم كاملا به ياد دارم تأكيد مي كنم كه اينجا كانال حنظله مي باشد تا اينكه به دستور ايشان دوباره تفحص در همان حول و حوش فعال شد، حالا چطور گردان حنظله را پيدا كرديم؟ اين خودش حكايتي است. شب عمليات كه ما در حين عقب نشيني مي خواستيم وارد ميدان مين شويم همان موشك مالييوتكا كه عمل نكرده بود را ديديم. و حالا بعد از 11 ، 12 سال آن موشك به همان صورت بر روي سيم خاردارها افتاده بود و اين جرقه اي بود در ذهنم براي به ياد آوردن آن شب. وارد ميدان مين شديم و همان تپه خاكي را كه در شب عمليات به آن پناه برده بوديم، يافتيم و پيكرهاي مطهر همان دو شهيد را كه چهار لول عراقي ها تكه پاره كرده بود كشف كرديم. در همين حين حاج محمد به يك تكه استخوان برخورد نمود و گفت: اين چيه؟ من گفتم اين يك بند انگشت است. خود حاج محمد زمين را زير و رو كرد و به يك شهيد برخورد كرديم كه بر پشت شهيد با حروف درشت نوشته شده بود حنظله . با خوشحالي فراوان توأم با آه و درد كه در سينه ام شعله ور بود همان منطقه را زير و رو كرديم ولي متأسفانه بعد از ده روز شهيد ديگري پيدا نشد. ديگر از غصه دلم داشت مي تركيد. مطمئن بودم كه تمام شهداي گردان در همين اطراف هستند و احساس مي كردم كه به آنها خيلي نزديكم. خيلي به خدا و شهدا توسل جستيم. بعد از دوازده روز به تنهايي در همان اطراف به دنبال نشانه اي از كانال بودم. بي نهايت فكرم خراب بود منطقه را كه نگاه مي كردم به ياد شب عمليات مي افتادم كه چطور بچه ها در قتلگاه توسط مزدوران عراقي كه شديدا مست بودند قتل عام مي شدند. در همين افكار غوطه ور بودم، آرام آرام از روي يك سيم خاردار رد شدم و وارد ميدان مين شدم، ناگهان چشمم به يك تكه از لباس سبز سپاه افتاد كه قسمتي از آن بيرون زده بود. با دستهايم خاكها را كنار زدم ديدم شهيد است . در حالي كه لباس سبز سپاه را بر تن داشت فرياد زنان به طرف بچه ها دويدم درحالي كه با چشمان اشكبار فرياد مي زدم پيدا كردم، پيدا كردم. به سيد ميرطاهري مسؤول گروه گفتم: سيد! گردان حنظله را پيدا كردم. بچه ها همگي به سوي آن منطقه حركت كردند. شهيدي را كه از زير خاك بيرون آورده بودم نشان دادم و گفتم اين شهيد برادر حسين ياري نسب است.سيد گفت شما از كجا مطمئن هستيد. گفتم چون تنها كسي كه در شب عمليات لباس سپاه بر تن داشت و قدش هم بلند بود، ياري نسب بود. آن روز تا شب 15 شهيد را از زير خاك بيرون آورديم و با احترام در معراج شهدا جا داديم. و هنگامي كه همان شهيدي كه لباس سبز سپاه را به تن داشت استعلام كرديم، اعلام كردند برادر حسين ياري نسب فرمانده گردان حنظله است و اين باعث شد كه همه به يقين و اطمينان برسيم كه كانال گردان حنظله را پيدا كرديم. با همت بچه ها، شهداي گردان حنظله را كه در يك گور دسته جمعي مدفون شده بودند پيدا كرديم، حسين رجبي هم در ميان ساير شهدا بود. روز ديگر كه به دنبال شهداي گردان بوديم در كنار همان ميدان مين كه قبلا گفتم هر كسي از بچه ها كه در شب عمليات مي خواست رد شود عراقي ها مي زدند، يك خاكريز كوچك كنار ميدان مين پيدا كرديم كه همه شهدا را جمع نموده و دفن كرده بودند، گروهي از بچه هاي گردان حنظله و گروهي از بچه هاي گردان كميل. پيكر شهيدي تنها در وسط ميدان مين افتاده بود و وقتي كاملا پيكرش را از زير خاك بيرون آوردم به دنبال پلاك و يا مشخصاتي از او بودم. وقتي دست در جيب شهيد بردم دستم به شيشه اي برخورد نمود. تا آن را از جيب شهيد بيرون آوردم دنيا بر سرم خراب شد و از خودم بيخود شدم و شديدا گريستم. تمام صحنه آن شب (لرزيدن شيخ عطار) جلوي چشمم آمده بود و آن چيزي نبود جز شيشه قرص شيخ عطار كه در شب عمليات به من نشان داد و سفارش كرده بود كه در صورت نياز بر دهان او بگذارم... سلام بر مفقودين عزيز كه پناهي جز نسيم صحرا و مادرشان فاطمه زهرا(سلام اله عليها) ندارند.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 17:26  توسط رضا رفیعی
|
فرازی از زندگینامه شهید سید محمد حسین علم الهدی در سال 1327 شمسی همزمان با سالروز وفات امام موسی بن جعفر ( ع ) در خانه ی روحانی متعهد و مجاهد مرحوم آیت الله علم الهدی پا به دنیا گذاشت پدر بزرگوارش سید مرتضی و مادر پارسایش نام او را حسین نهادند و از همان ابتدا حسین وار او را تربیت کردند . هر روز که می گذشت بیشتر با کلام الله آشنا می گردید و در بحگاه همگان با نوای زیبای صوت او بود که از خواب بیدار می شدند و با طنین صدایش دوستان را بسوی کلام حق فرا می خواند . اولین مبارزه ی عملی حسین به زمانی برمی گردد که یک لانه ی فساد متشکل از رقاصه های مصری در مرکز شهر اهواز تشکیل گردید در این زمان بود که حسین و دوستانش این مرکز فساد را به آتش کشیدند و باعث فرار رقاصه های مصری از شهر شدند . در عاشورای سال 53 حسین به همراه گروهی از دوستانش یک راهپیمایی بسیار منظم و منسجم را تشکیل داده بودند در حالی که جملاتی از امام حسین ( ع ) را بر سینه چسبانیده بودند و حسین با طنین زیبای صدایش آیات قرآن که در وصف جهاد و حمایت از مستضعفین بود را تلاوت و سپس معنی میکرد . حسین در جبهه های نبرد علیه دشمن همراه با حضرت آیت الله خامنه ای ، دکتر چمران و دیگر مسئولین برای تقسیم نیروها و موقعیت دشمن و مسائل دیگر هر روز جلساتی را در اهواز تشکیل می دادند اما حسین به چیز دیگری می اندیشید و روحش را به گونه ای دیگر پرورش داده بود او به جایی غیر از شهر تعلق داشت جایی که بتواند عشقش را به زیباترین شکل ترسیم کند و در اینجا بود که گمنام ترین و مظلوم ترین شهر که همان هویزه است را برای ادامه فعالیتهایش لنتخاب کرد شهری که کمترین تجهیزات و نیروها در آن مستقر بودند و از نظر استراتژیک و سوق الجیشی اهمیت فراوان داشت .
نحوه شهادت :
حسین و یارانش برای عملیات به هویزه رفته بودند و آن روز نیز دشمن با ضرباتی که قبلا از این نیروهای چریکی نامنظم خورده بود حمله بزرگی را با انبوه تانکهای خود آغاز کرد . تانکها به حدود 50 متری خاکریزش رسیده بودند که حسین از جا بلند شد و نزدیکترین تانک را نشانه گرفت گلوله درست به وسط تانک خورد غیر از حسین دو نفر دیگر هم آر . پی . جی داشتند که دو تا تانک دیگر را هم نشانه گرفتند بقیه تانکها سرجایشان ایستادند و خاکریزها را به گلوله بستند از میان همه ی افراد گروهها فقط او زنده مانده بود که با قامت استوار از جا بلند شد و به خاکریز دیگر رفت در حالی که دو گلوله آر . پی . جی در دست داشت . پشت خاکریز خوابیده بود و پس از مدتی اولین گلوله اش را شلیک کرد در این زمان چهار تانک به ده متری خاکریزش نزدیک شده بودند این شهید بزرگوار آخرین تیر پیکان خود را رها کرد و سه تانک باقیمانده همزمان به طرف خاکریز حسین شلیک کردند و جسد پاک و مطهرش به هوا پرتاب شد و به آرزوی دیرینه و حقیقی خود که همان وصال محبوب ازلی و ابدی است دست یافت و بالاخره در دی ماه سال 60 بر اثر خیانت بنی صدر خائن در یک پاتک ، عراقی ها 120 نفر از بهترین یاران امام مظلومانه به شهادت رسانیدند . نقل می کنند پس از اشغال هویزه توسط مزدوران بعثی شخص صدام جهت بازدید منطقه به محل آمده بود هنگامی که در مقابل 120 نفر از بهترین و جان برکف ترین یاران امام و یاوران اسلام قرار می گیرد از شدت خشم دستور می دهد که اجساد را بر زمین بخوابانند و به تانکها فرمان می دهد که از روی این پیکرهای مقدس عبور کنند .
قسمتی از یادداشتهای شهید :
... خدایا این سرزمین پاک در دست ناپاکان است ، در همین 20 کیلومتری من در همین تاریکی شب علی می خواست و به نخلستان می رفت فاطمه وضو می گرفت پیامبر به سجده می رفت و حسن و حسین به عبادت می پرداختند این خانه ی کوچک این سنگر این گودی در دل زمین این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است فریاد است غوغاست ... تنهایی عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان در این چند روز با خاک انس گرفته ام بوی خاک گرفته ام رنگ خاک گرفته ام حال می فهمم که چرا پیامبر علی ابن ابیطالب را ابوتراب نامید . خدایا اگر من در دل سنگرم تو در دل من و در دل سنگر هر دو حضور داری لحظات چگونه می گذرد عبور زمان مانند عبور آب بحری از جلوی چشمان کاملا ملموس است . اما زندگی در این خانه کوچک که یک قلب پر طپش است یک دل خاکی است در زمین خدا در متن پاکی نمی تواند تکرار پذیر باشد آری ... تنها موهبتی است الهی در تنهایی از تنهایی بدر می آییم در تنهایی به خدا می رسیم ... و در سنگر تنها هستم ...
سید محمد حسین علم الهدی
شهید سید محمد حسین علم الهدی فرزند سید مرتضی محل ولادت – اهواز سال ولادت – 8/7/1337 محل شهادت – اهواز ( هویزه ) سال شهادت – 17/10/1359 محل دفن – خوزستان – هویزه ( گلزار شهدای هویزه )
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 23:10  توسط رضا رفیعی
|
|