تبليغاتX
شهدا و ادامه راهشان

 

سي ام آبان 1332 در شهر شيراز متولد شد . پدرش ارتشي بود . به همين دليل پنج سال پس از تولد محمود خانواده وي به منجيل منتقل شدند . يك سال بعد نيز از منجيل به رشت نقل مكان كردند . وضع مالي خانواده قلي پور متوسط بود و در يك منزل دربستي اجاره اي سكونت داشتند .

محمود يك برادر بزرگ تر از خود داشت و مادر او چون دختر نداشت برادرزاده ي خود را از كودكي در خانه بزرگ كرد و او مانند خواهري براي محمود بود . محمود در كودكي علاقه و وابستگي شديدي به مادرش داشت و اغلب در كنار مادر بود . در بسياري از امور خانه به وي كمك مي كرد و با وي به مسجد مي رفت . اين مسئله د ر رشد احساسات مذهبي محمود بسيار مؤثر بود . او ا خردسالي علاقه شديدي به مدرسه داشت .سيد موسي مير باقري مي گويد : «يك برادر بزرگ تر داشت كه وقتي به مدرسه مي رفت گريه مي كرد و مي گفت من هم مي خواهم به مدرسه بروم.» بالاخره در سال 1340 به دبستان رشيديه شهرستان رشت وارد شد و تا سال 1345 تحصيلات ابتدايي خود را به پايان رساند . در تمام مدت تحصيل تكاليف خود را به خوبي انجام مي داد . با دوستانش ارتباط عميق و صميمي داشت و بسيار تيزهوش و مؤدب بود . به بازي فوتبال علاقه بسيار داشت . در بسياري مواقع كودكان هم سن و سال به دليل علاقه اي كه به محمود داشتند از محله هاي دور به منزل آنها آمده و بازيهاي دسته جمعي مي كردند .

مادرش به خواسته ها و علايق محمود خيلي اهميت مي داد و در دوران ابتدايي براي او ابزار و وسايل ورزش باستاني تهيه كرد . همين امر سبب علاقه وي به اين ورز ش شد و بعدها نيز بخشي از وقت فراغت خود را به ورز ش باستاني اختصاص مي داد . پس از پايان تحصيلات ابتدايي در سال 1346 وارد مدرسه راهنمايي رشيديه شد . در اين مرحله از تحصيلات نيز بسيار موفق بود .

با آغاز مبارزات مردم عليه رژيم پهلوي به صف انقلابيون پيوست و در بسياري موارد خود رهبري و تدارك تظاهرات خياباني را به عهده مي گرفت . منزل مسكوني خانواده محمود ، دو در داشت . در اوج تظاهرات مردمي ، وقتي مأمورين تظاهركنندگان را تعقيب مي كردند ، مردم از يك در به خانه آنها داخل و از در ديگر خارج مي شدند . مأمورين به دنبال مردم در به در خانه آنها مي رفتند و چون نمي دانستند كه در خروجي ديگري هم و جود دارد ،‌با خانه خالي مواجه مي شدند . يكي از دوستان وي مي گويد :

در بحبوبه انقلاب بچه هاي انقلابي تصميم گرفتند كلانتري 3 را تصرف كنند . وقتي با هم مشورت كردند به اين نتيجه رسيدند كه چون مأمور زياد است نمي توانند كلانتري بگيرند . محمود گفت : «من كاري مي كنم كلانتري را بدون تلفات بگيريم.» او با يكي از مأمورين كلانتري كه فرد بسيار ترسويي بود ، آشنايي داشت . محمود با وي صحبت كرد و گفت : «امشب عده اي مي خواهند به كلانتري حمله كنند و هر كس آنجا باشد كشته خواهد شد . چون تعداد افراد زياد است و مسلح هستند مأمورين نخواهند توانست مقاومت كنند.» مأمور مذكور به نگهبان كلانتري خبر داد و آنان همگي كلانتري را خالي كردند . به اين ترتيب به راحتي كلانتري به تصرف درآمد
محمود بلافاصله پس از پيروزي انقلاب در 22 بهمن 1357 وارد كميته انقلاب اسلامي وي از مؤسسين اين نهاد بود و مسئوليت فرماندهي عمليات كميته را به عهده داشت . حدود هشت ماه در كميته فعاليّت كرد . در نامه اي از حاج آقا احسان بخش –نماينده امام در استان گيلان و امام جمعه رشت –درباره او اينگونه گواهي شده است : «آقاي محمود قلي پور از 22 بهمن در كميته رشت با اينجانب فعاليّت داشته و جزو كادر تصميم گيري و عضو شوراي مركزي كميته بودند.»

او در طول خدمت در كميته همواره صداقت و امانت داري را حفظ مي كرد و هيچگاه از موقعيت خود سوءاستفاده نمي كرد . وقتي در كميته مسئول واحد عمليات بود دو چمدان پر از طلا ، لباس و اجناس گران قيمت به وي تحويل دادند . محمود آنها را به منزل برد و مدتي نزد مادرش به امانت گذاشت و در زمان مناسب آن را به ارگانهاي مسئول تحويل داد . محمود قلي پور پس از تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در بيست و ششم تير 1358 داوطلبانه به سپاه پاسداران پيوست . مدت يك ماه در پايگاه سعدآباد تهران زير نظر مربياني چون محسن چريك آموزش ديد . پس از اتمام آموزش در تاريخ 27 مرداد 1358 به سپاه رشت مراجعت كرد و مسئوليت گروه ضربت را به عهده گرفت . به دليل فعاليّت شديد گروههاي ضدانقلاب ، شبانه روز در محل كار خود حاضر بود و تنها هفته اي يك بار به ديدار خانواده مي رفت . محمود در آزاد سازي شهر انزلي در روزهاي اول پيروزي انقلاب كه به وسيله ي عناصر ضدانقلاب اشغال شده بود نقش مؤثري داشت . اغلب دوستان وي از افراد سپاه و بسيج بودند . با حاج آقا احسان بخش - امام جمعه ي رشت –ارتباط نزديكي داشت . يكي از دوستان وي مي گويد :

در اولين سالگرد پيروزي انقلاب قرار بود رژه اي در ميدان شهرداري برگزار شود . همه نيروها به تفكيك در اطراف ميدان ايستاده بودند . محمود ، فرمانده ي عمليات سپاه گيلان بود . او نيروهايش را در صف منظم به ميدان آورد و خود نيز در كمال آراستگي و با قدرت بر افراد نظارت مي كرد . اصرار داشت كه سپاه اولين نيرويي باشد كه از مقابل تمثال امام خميني (ره) عبور كند . بالاخره رژه بسيار باشكوهي برگزار شد تا حدي كه مردم ، وي را بسيار تشويق كردند .

در مرداد 1358 پدرش را از دست داد و با مادرش زندگي مي كرد . او در مأموريت خود در كردستان در عمليات آزاد سازي پاوه در كنار شهيد چمران شركت داشت . مدتي هم در تداركات سپاه ناحيه گيلان مشغول خدمت بود . در آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، مسئول يك گروه نوزده نفري اعزامي از رشت به منطقه سر پل ذهاب در 10 مهر 13598 شد . پس از رشادت بسيار در اين منطقه توسط شوراي جنگ منطقه غرب مسئوليت سر پل ذهاب به ايشان واگذار گرديد . در اين زمان منطقه از لحاظ موقعيت و امكانات در وضعيت بدي بود به طوري كه اغلب افراد روحيه خود را از دست داده بودند . در اين تاريخ ، محمود در نامه اي به فرماندهي سپاه گيلان نوشت :
برخي از افراد در اينجا روحيه خوبي ندارند . برادراني كه با ما آمده اند از لحاظ روحيه خوب هستند ولي از شما تقاضا مي شود كه از اين به بعد هر كس را مي فرستيد از وي تعهد اخلاقي و شرعي بگيريد . چون برخي از افراد باعث تضعيف روحيه ديگران مي شوند .
محمود ، مدت دو ماه در منطقه سر پل ذهاب بود . در اين منطقه دوازده نفر از همرزمان صميمي خود از جمله مصطفي كريمي ، فتح الله قلي پور ، پور شايگان ، سيد كاظم سيادي ،‌مسعود ايزد دوست ، داريوش فرادي ، پورنقاشيان ، محمود شيخ و ... را از دست داد ، اما از سقوط پادگان ابوذر جلوگيري كرد . از 26 آذر 1359 تا 7 فروردين 1360 در واحد آموزش سپاه مشغول خدمت بود . در 8 فروردين 1360 همزمان با تشكيل ستاد فرماندهي استانهاي مازندران و گيلان در چالوس طي مأموريتي ، فرماندهي پادگان شهيد رجايي چالوس را به عهده گرفت و در مدت كوتاهي اين پادگان را سامان بخشيد . پس از مدتي به عنوان مسئول گروه ضربت عمليات ، راهي جنگلهاي آمل گرديد و در سركوبي عناصر اتحاديه كمونيستها نقش مهمي ايفا كرد . به دنبال آن به فرماندهي عمليات جنگلهاي گيلان انتخاب شد .

در سن بيست و هشت سالگي به اصرار مادرش تصميم به ازدواج گرفت . از طريق همسر دوستش –هوشياري –با خانم سريعه تميز منش آشنا شد . در سال 1360 طي مراسم ساده اي در ساختمان بسيج ازدواج كردند و خطبه عقد را حاج آقا احسان بخش جاري كرد . پس از ازدواج به مدت شش ماه در محله صندوق عدالت و سيد ابوالقاسم ، در خانه اجاره اي زندگي كردند . پس از مدتي در نزديكي مقر سپاه رشت خانه اي ساخت و به اتفاق مادر و همسرش به آنجا نقل مكان كردند . براي همسرش احترام خاصي قائل بود و رابطه ي صميمانه اي با وي داشت .

در 11 ارديبهشت 1360 طي حكمي به سمت مسئول واحد عمليات سپاه پاسداران رشت منصوب شد . پس از ماه ها فعاليّت خستگي ناپذير در اين واحد در 6 اسفند 1360 از سمت خود استعفا داد . در متن استعفاي خود نوشت :

 اينجانب مسئول عمليات رشت مي باشم ، در صورت موافقت فرماندهي مبني بر رفتن به جبهه حق عليه باطل از مسئوليت خود استعفا مي نمايم . با استعفايش موافقت نمي شود ولي او در 2 ارديبهشت 1361 موفق شد با قبول سرپرستي نوزده نفر از نيروهاي سپاه گيلان به جبهه هاي جنوب اعزام شود . در بيستم ارديبهشت همان سال در حالي كه در جبهه هاي نبرد حضور داشت دومين فرزند او به دنيا آمد . از طريق تماس تلفني از حال فرزندش آگاه شد و نام او را صديقه نهاد . در عمليات بيت المقدس ،‌ فرماندهي گردان حضرت رسول (ص)‌ را به عهده داشت . از فعاليتهاي ويژه وي حضور در منطقه "طراح و جفير" بود . در آزادسازي هويزه و جفير ، مقر فرماندهي ارتش عراق سهم به سزايي داشت .

پس از عمليات از 6 خرداد 1361 تا 18 اسفند 1363 حفاظت از نماينده امام خميني در استان گيلان و امام جمعه رشت را به عهده داشت . حاج محمود قلي پور از 19 اسفند 1363 به جبهه هاي نبرد اعزام شد و تا 4 فروردين 1364 در تداركات قرارگاه مركزي كربلا مشغول خدمت بود . در 12 ارديبهشت همان سال به معاونت عمليات لشکر قدس منصوب گرديد و شش ماه اين مسئوليت را به عهده داشت. در همين ايام طي يك عمليات ويژه از ناحيه پا مجروح شد .

حاج محمود قلي پور پس از مدتي قائم مقام ستاد لشكر قدس شد و در عمليات قدر و والفجر 9 فرماندهي عمليات لشكر قدس را به عهده داشت . از خصوصيات ويژه او مهارت در طراحي و برنامه ريزي بود . به همين دليل در عملياتهاي مهم همواره فرماندهي نيروها را با موفقيت انجام مي داد . سمت ریاست ستاد لشكر هيچگاه تاثيري بر اخلاق و رفتار وي نداشت . روزي مادرش به وي گفت : «محمود جان مردم مي گويند تو فرمانده هستي.» در جواب گفت : «نه مادر ! من يك پاسدار جزء هستم.»‌

محمود علاقه خاصي به امام خميني داشت و هميشه سفارش مي كرد «مطيع امام باشيد و هيچگاه را شهدا و راه امام را فراموش نكنيد . همگام با امام باشيد كه رستگاري در همين راه است.» علاقه و توجه خاصي به نماز جمعه داشت و معتقد بود نماز جمعه يك نماز سياسي عبادي است و به دشمنان ضربه مي زند . زيارت عاشورا و دعاي توسل را بسيار مي خواند . به طور دايم در برنامه هاي قرآني و ترويج آن شركت مي كرد . با مخالفان جمهوري اسلامي به گفتگو مي نشست و در تحليل جريانهاي سياسي بسيار متبحر بود . حتي زماني كه در سپاه پستهاي مهم داشت از امكانات آن استفاده نمي كرد و با يك دستگاه موتور شخصي تردد مي كرد . در امور مختلف از نظ ديگران استفاده مي كرد و با افراد تحت امر به مشورت مي نشست و با آنها ارتباط صميمي داشت و اغلب به مسائل خصوصي آنها رسيدگي مي كرد . زماني كه از كسي عصباني مي شد فقط نگاه مي كرد و هيچگاه عصبانيت خود را با پرخاشگري بروز نمي داد . حتي در زماني كه منافقين يا گروههاي مخالف نظام را دستگير مي كرد و آنها با وي تندي مي كردند ، با آرامش برخورد مي كرد . شجاعت ، مهرباني و تواضع از خصوصيات برجسته وي بود . در مواقع بحران زا بسيار خونسرد و جدي بود و به وظيفه خود با تمام جديت عمل مي كرد . نسبت به درستي عملكرد خود شك نمي كرد . همواره آرزوي اقتدار نظام جمهوري اسلامي را داشت و آرزو مي كرد به شهادت برسد .

در فرازهايي از وصيت نامه قلي پور كه قطراتي از خونش بر آن چكيده ، آمده است :

بار خدايا ، تو را سپاس مي گويم كه در زمان نكبت بارمان پيري عظيم الشأن از ميان مردم برخاست و طاغوت را از بين برد . ما را كه فرسنگها با اسلام فاصله داشتيم به اسلام نزديك كرد و حكومت الهي را در ايران و جهان به ثبت رسانيد .

برادران و خواهران ! قدر اين نعمت را بدانيد و هميشه شكر خدا را به جا آوريد زيرا هر گاه ناشكري كنيد خداوند نعمت را از شما خواهد گرفت . حال كه مشيت الهي بر اين شد كه در راه خدا خونم بر زمين ريخته شود اميدوارم كه او قبول نمايد . اميدوارم كه خداوند از تقصيرات من بگذرد . اگر اين خونها نبود اسلام هرگز به اين حد نمي رسيد ....

حال كه تمام استكبار جهاني در غرب و شرق دست به دست هم داده اند تا به جمهوري اسلامي ضربه بزنند لازم است وحدت كلمه حفظ شود. جنگ در رأس تمام امور است . مردم قدر روحانيت و رهبر را بدانند . اميدوارم خداوند به امام سلامتي عطا فرمايد .
از تمامي مردم به عنوان فرزندي كوچك مي خواهم در جبهه ها حضور يابند ، براي رضاي خدا به جبهه رو كنيد و به فكر جنگ باشيد تا به اميد خدا پيروزي نهايي فرا برسد . از تمام برادران سپاه و مردمي كه مرا مي شناسند رضايت مي طلبم و اميدوارم اين خونها باعث جوشش بيشتر و مداوم انقلاب باشد . از حاج آقا احسان بخش به عنوان پدر شريف مي خواهم كه مواظب خانواده ام باشند تا فرزندانم افرادي صالح و مؤمن به انقلاب تربيت شوند .

حاج محمود قلي پور در 13 آبان 1364 به عنوان مسئول ستاد لشكر قدس گيلان منصوب گرديد . وي با اين مسئوليت در عمليات كربلاي 2 در منطقه حاج عمران شركت كرد . اين عمليات كه در ساعت دوازده شب 9 شهريور 1365 انجام شد گردانها ي كميل ، ميثم و حمزه سيدالشهداء (ع) از لشكر قدس همزمان با يگانهاي رزمي ديگر به سوي مواضع دشمن پيشروي كردند و در همان ساعات اوليه دشمن را در هم شكستند . رضوانخواه –فرمانده گردان كميل –براي هدايت نيروهاي خود جهت تصرف اهداف از پيش تعيين شده درخواست نيروهاي كمكي كرد در حالي كه بر اثر اصابت گلوله مجروح شده بود . رضوانخواه با وجود جراحت با اقتدار گردان خود را در ميان آتش دشمن به پيش مي برد كه بار ديگر مورد اصابت تركش قرار گرفت و به شهادت رسيد . پس از درخواست نيروي كمكي ، فرماندهي لشكر به حاج محمود قلي پور –رئيس ستاد –مأ‌موريت داد به سرعت گردان مالك اشتر را كه به عنوان گردان پشتيبان آماده بود ، به خطوط درگيري اعزام نمايد . در اين مأموريت ، حاج محمود را حاج علي گلستاني –معاون ستاد –و محمد نژاد –تعاون تداركات و لجستيك –و غلامرضا قبادي –مسئول بسيج –همراهي كردند . آنها نيروهاي كمكي را به خطوط درگيري اعزام كردند و پس از اعزام گردان محل مأموريت خود را ترك نكرده بود كه سنگرشان در قلعه رفيع كدو ، مورد اصابت گلوله توپ قرار گرفت . در نتيجه ، حاج محمود قلي پور به همراه همرزمانش به شهادت رسيده و پيكر آنان در اثر انفجار تكه تكه شد . حاج محمود قلي پور به هنگام شهادت ، دو فرزند به نامهاي صديقه (سه ساله) و فاطمه (دوساله)‌ داشت . وي قريب به بيست ماه در جبهه هاي نبرد حضوري فعال داشت . پيكر او را در شهرستان رشت تشييع و در گلستان شهداي تازه آباد به خاك سپردند .

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحيم
يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيته مرضيه
هان اى آرامش گرفته به جانب پروردگارت بازگرد ودرآنى كه تو خوشنود از خداى خود هستى وخدايت از تو خوشنود است . قرآن کریم
با سلام به منجى عالم بشريت ونجات دهنده انسانهاى روى زمين حضرت مهدى (عج) و نايب برحقش ولى امر زمان ومرجع تقليد مسلمين جهان ايت اله العظمى الامام خمينى ونمايندگان برحق امام در سراسركشور خصوصاايت اله احسان بخش .
درد هر تير وتركش را تحمل مي كنم ولى اندوه خمينى را هرگز ، از ميان رنگها رنگ سرخ رابرگزيده‌ام واز ميان مرگها شهادت را .بار خدايا تورا سپاس ميگويم که رهبر ومربى عظيم الشان از ميان مردم برخواست وطاغوت را ازبين برد واسلام واقعى را براى امت به ارمغان آورد ومارا كه فرسنگها با اسلام فاصله داشتيم نزديك گردانيد وحكومت الهى رادر ايران وجهان به ثبت رسانيد.
 برادران وخواهران ,وا ى امت مسلمان قدردان نعمت الهى باشيد وهميشه شكر خدا را به جاآوريم زيرا هرگاه ناشكرى كنيد وكفران نعمت نماييد خداوند تمام نعمتها رااز شما خواهد گرفت وآن روز ديگر چاره‌اى نداريم ودير است .
حال كه مشيعت الهى برآن شد كه درراه او خونم برزمين ريخته شود وشهادت درراه او نصيبم شود اميدوارم كه قطره‌اى باشم دردرياى بزرگ الهى واو قبول نمايد وخوشحالم كه پس از مدتى كاركردن درسپاه همچون بيگلوها وحق‌ورديان وبرادران خوب ديگر به لقاء الله پيوستم. اميد است كه خداوند از سر تقصيرات نااگاهانه من بگذرد واين خون باعث پاكيزگى گناهان شود . اگر اين خونها نبود هرگز اسلام به اين حد نمى‌رسيد واين خونهاست كه باعث تقويت اسلام وتداوم انقلاب اسلامى است .
سخنى كوتاه با امت حزب الله ، حال كه تمام استكبار جهانى از شرق تاغرب جنايتكار دست به دست هم داده‌اند كه تا ضربه‌هاى خود را به اسلام بزنند لازم است كه وحدت كلمه رادر تمام سطوح حفظ بكنند وافرادى كه باعث به هم زدن اين وحدت درامت حزب الله مى‌شوند را از خود طرد نمايد زيرا كه اكنون اسلام وانقلاب اسلامى به فرمايش رهبر انقلاب نياز به وحدت دارد وهميشه به غير از مسئله جنگ كه در صدر تمام امور قرار دارد بايد هرچه زودتر به پيروزى نهايى به اتمام برسد ,به مسائل ديگر نپردازند وشيطان را از خود دورکنند. حال كه سعادت زيارت حضرت ابا عبد الله حسين دردنيا نصيبم نشد اميدوارم كه افرادى پس از پيروزى به كربلا مى‌روند ياد شهدا رابنماييد واز طرف آنها نائب الزياره باشند زيراكه اين خونها باعث رسيدن آنها به كربلا شد.
 امت حزب الله ؛روحانيت در خط امام وآنهایی كه صادقانه در اين انقلاب كار مينمايند را در نظر داشته باشند ؛خصوصا نمايند ه محترم حضرت امام در استان گيلان كه من به شخصه بسيار زياد علاقمند ايشان ميباشم واميدوارم كه خداوند به حضرت امام وتمام پيروان امام وايشان سلامتى عنايت بفرمايد زيرا كه ايشان خدمت زيادى به اين مردم محروم نمودند وخود را وقف جمهورى اسلامى نمودند . حال كه نياز جنگ به شما امت حزب الله مى‌باشد تا كار جنگ يكسره نشود از شما به عنوان فرزند كوچك مي خواهم كه در جبهه حضور پيدا نماييد وبراى رضاى خدا وثبات اسلام روى به جبهه‌ها بياوريد وكمتر دراين برهه به فكر مشكلات زندگى باشيد زيرا كه هرگزچنين موقعيتى به دستتان نخواهد آمد وفردا دير است .
سخنى بابرادران سپاهى ، اميد است كه بيشتر از اين در رابطه با جنگ فعال باشند وبه مسئولين سپاه فشار آورند تا انها رابه جبهه بفرستند زيرا آن نظرى كه حضرت امام به سپاه دارند ,ووقتى فرمودند كه اگر سپاه نبود كشور هم نبود؛ شما با حضور دائم خود در جبهه ها اين را به اثبات برسانيد كه از قبل بيشتر به فكر جنگ باشيد تاخداوند توفيق پيروزى نهايى را به اين امت نشان دهد .
در خاتمه از تمام برادران سپاه ومردم كه مرا مي شناختند رضايت مي طلبم واميدوارم كه اين خونها باعث جوشش بيشتر تداوم انقلاب باشد. از حاج اقا احسان بخش به عنوان پدرى شريف مى‌خواهم كه مواظب خانواده‌ام باشد تافرزندانم افرادى صالح ومومن به انقلاب بار آيند واز محضر ايشان مي خواهم كه اگر احيانا در تمام طول مدتى كه مرا شناختند خطايى ديدند به بزرگوارى خودشان ببخشند.
 وكيل اين جانب دررابطه خانه وغيره برادر عزيزم على هوشيارى مي باشد در خاتمه خانه‌ام را به نام فرزندانم صديقه وفاطمه نماييد وتا زمانى كه مادرم زنده‌است يك اطاق از آن خانه متعلق به ايشان ميباشد واميد است كه برادرم هوشيارى به مادرم خوب برسد . خداوند به امام امت سلامتى وبه رزمندگان اسلام پيروزى نهايى عنايت بفرمايد .
مرگ برآمريكا وشوروى ومنافقين . والسلام . محمود قلي پور

خاطرات

سيد موسي قرباني :
در كودكي بسيار مؤدب و تيز هوش بود . مادرش اگر چيزي مي خواست فوراً تشخيص مي داد كه مادرش چه چيزي مي خواهد و فوراً تهيه مي كرد . چون درسش بسيار خوب بود پدرش براي تشويق او كتابهاي داستان مي خريد .
به پدرش علاقه داشت و به وي احترام مي گذاشت . اخلاق و رفتار وي سبب مي شد ، ديگران به راحتي با وي ارتباط برقرار كنند .
در سال 1349 مقطع راهنمايي را به پايان رساند و در سال 1350 به دبيرستان پور داوود رشت وارد شد و در رشته طبيعي ادامه تحصيل داد . در اوقات فراغت اغلب به كتابخانه ملي رشت مي رفت و مشغول مطالعه مي شد . موضوع مطالعات وي بيشتر كتابهاي مذهبي و ديني بود . پس از اخذ ديپلم در شهريور 1356 به خدمت سربازي رفت و در نيروي دريايي بندر انزلي گروهبان دوم وظيفه در دسته ي سررشته داري بود . در دوران سربازي بسيا رمنظم بود و با همكارانش ارتباط نزديك و صميمي داشت . در اين ايام دوستان دوره سربازي يك ناوچه به طول دو متر ساختند و به او هديه كردند . در سال 1356 خدمت خود را به پايان رساند .

سيد علي آقازاده:
در عمليات بيت المقدس در منطقه بوديم و دشمن وارد عمل شده بود . در جفير و پاسگاه شرهاني او به اتفاق هرمز بيگلو و چند تن ديگر از همرزمانش در مقابل دشمن با تمام شهامت ايستادگي كردند . در آن زمان با وجود اينكه ناراحتي شديدي در معده داشت اما تا آخرين لحظه در مقابل دشمن ايستاد.

همسرشهيد :
در تهران بودم كه تلفن زد و تأكيد زياد داشت به منزل بروم . شك كردم ، وقتي به منزل رسيدم ،‌ديدم بر اثر اصابت تركش پاي او مجروح شده و نتوانسته در خانه را باز كند . درون ماشين نشسته بود كه به منزل رسيدم . بعد از آن بيمارستان رفت و هرچه اصرار كردم همراهش به بيمارستان بروم قبول نكرد . با عمل جراحي بعضي از تركشها خارج شد اما تعدادي تركش را كه به جاهاي حساس بدنش اصابت كرده بود ، نتوانستند خارج كنند . بعد از اينكه از بيمارستان به خانه آمد دو ساعت استراحت كرد و موقع نماز به مسجد براي نماز جماعت رفت و چون تقيد زيادي به نماز جماعت داشت . بعد از آن با همان حال به جبهه رفت و به
خاطر عدم رسيدگي ، جراحتهاي وي چركين شد .

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 10:55  توسط رضا رفیعی  | 

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره شهید حسین املاکی فرمودند: قهرمان یعنی این! اینها از بین نمی‌روند. زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.

 شهید حسین املاکی، فرزند رحمت‌الله، در تاریخ 3 بهمن ماه سال 1341 در روستای «کولاک محله»، از توابع شهرستان لنگرود در استان گیلان به دنیا آمد. تقارن رو تولد وی با ایام عاشورای حسینی سبب شد تا نام «حسین» را برایش برگزینند.
حسین چهارمین فرزند خانواده بود و در همان ایام کودکی جهت فراگیری قرآن کریم به مکتب خانه رفت و خواندن قرآن را فراگرفت.

تحصیلات ابتدائی را در دبستان مصباح کومله به اتمام رسانید و تحصیلات دوره راهنمایی را در مدرسه دکتر معین آغاز و در کنار تحصیل در امور کشاورزی نیز به خانواده کمک می‌کرد.
پدرش در مورد خصوصیات اخلاقی وی در نوجوانی چنین می‌گوید: «پسری آرام بود و آزارش به کسی نمی‌رسید. درعین حال درس خوان و با انضباط بود و برای انجام فرائض یومیه به مسجد می‌رفت.»

حسین در سال‌های آخر دبیرستان با اهداف انقلابی امام(ره) آشنا شد و مبارزات مخفی با رژیم پهلوی را آغاز کرد و در اوایل نهضت فعالانه در تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت می‌جست. بعد از پیروزی انقلاب در مبارزه با ضد انقلاب و اشرار داخلی فعالیت چشمگیری داشت.

بعد از اخذ دیپلم در20/6/1359 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب لنگرود درآمد و به عنوان مسئول اکیپ مشغول خدمت شد و مدتی نیز مسئولیت تربیت بدنی سپاه لنگرود را بر عهده داشت.
چند روز پس از آغاز جنگ تحمیلی در شهریور1359 به همراه اولین نیروهای اعزامی استان گیلان به سوی جبهه شتافت و در سرحدات مرزی قصر شیرین و سر پل ذهاب مستقر گردید و از 28 خرداد1360 لغایت18 شهریور1360 نیز به عنوان مامور رسمی سپاه در تیپ کربلا مشغول خدمت شد.

در سال 1361 در عملیات رمضان حضور یافت و بعد از عملیات به همراه هفت نفر از همرزمان لنگرودی خود وارد اطلاعات- عملیات تیپ کربلا شد و بعد از طی یک دوره آموزش فشرده مقدماتی جهت شناسایی به خط مقدم اعزام شدند.

املاکی ، در مدت حضور در جبهه در عملیات‌های متعدد از جمله ثامن الائمه، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان و محرم شرکت داشت.
او در سال 1361تصمیم به ازدواج گرفت و مراسم عقد و ازدوا ج وی بسیار ساده و مختصر در مسجد محله بر پا شد اما بیش از دوازده روز از ازدواج او نگذشته بودکه عازم جبهه های جنگ گردید.
در 19 آبان 1362 اولین فرزندش متولد شد و او حدود پنج ماه پس از تولد دخترش موفق به دیدن او گردید.

از 14 تیر 1361 تا 20تیر 1364 در لشکر کربلا حضور داشت و در بدو امر مسئول محور یکم اطلاعات- عملیات و پس از عملیات محرم مسئولیت واحد اطلاعات- عملیات لشکر25 کربلا را عهده دار شد.
در این مدت نیز در واحد اطلاعات در عملیات‌های زنجیره‌ای قدس1 و2 نقش بسزائی داشت. با وجود اینکه مسئول اطلاعات لشکر بود ولی شخصاً در ماموریت‌های شناسایی خطوط دشمن شرکت می‌کرد و شناسایی‌هایش بسیار دقیق و قابل استناد و طرح ریزی بود.

در سال 1364 به تشخیص فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب، نیروهای مازندران و گیلان از هم جدا شدند. تیپ ویژه قدس کردستان با ماموریت درون مرزی علیه ضدانقلاب در منطقه عمومی کردستان و آذربایجان غربی تشکیل شد و این ماموریت به سپاه استان گیلان واگذار گردید. در نتیجه حسین املاکی به پیشنهاد فرماندهان سپاه از جمع یاران خود در لشکر 25 کربلا وداع کرد و به تیپ ویژه قدس پیوست. او با تلاش بسیار نیرو های اطلاعاتی پراکنده در یگان‌های مختلف را جمع آوری و واحد اطلا عات-عملیات تیپ را سازماندهی کرد.

بعد از انجام عملیات والفجر 8 در منطقه عمومی فاو سایر همرزمانش از جمله سرداران شهید مهدی خوش سیرت و حسین رضوانخواه، وارد تیپ قدس شدند وبه او پیوستند. آنها فرماندهی گردان‌های پیاده را عهده‌دار شدند و تیپ ویژه قدس در ردیف یگان‌های منظم سپاه قرارگرفت و ماموریت‌های آفندی برون مرزی نیز به این تیپ محول گردید. املاکی عملیّات والفجر 9 را در منطقه سلیمانیّه طرح ریزی کرد . پس از مدّت کوتاهی تیپ به لشکر52 قدس ارتقا یافت و عملیات کربلای 2 را در منطقه عمومی حاج عمران طرح ریزی و اجرا کرد.

املاکی پس از انجام عملیات کربلای 2 و 4 در عملیات کربلای 5 شرکت داشت و با حفظ سمت، فرماندهی محور عملیاتی را در جزیره بووارین عهده دار بود. او این نقش را به خوبی ایفا کرد تا جایی که نیروهای لشکر وارد شهرک دوئیجی عراق شدند.
املاکی در این عملیات از ناحیه فک به شدت مجروح شد و برای درمان در بیمارستان توتونکاران رشت بستری گردید و با اصرار فراوان از بیمارستان ترخیص و با همان حال به سوی منطقة جنگی رهسپار شد.
در سال 1365 نیز برای چندمین بار جراحت برداشت که یک بار به بیمارستان امیر اعلم تهران انتقال داده شد.

وی با توجه به شایستگی‌هایی که از خود نشان داده بود به عنوان فرمانده تیپ یکم لشکر قدس و پس از مدت کوتاهی با حفظ سمت به قائم مقامی فرماندهی لشکر قدس گیلان منصوب گردید.
او ماموریت‌های آفندی را دنبال می‌کرد و مستقیماً به همراه گردان‌های رزمی، فرماندهی عملیات را به عهده داشت.

املاکی در عملیّات نصر4 که ارتفاع زازیله و شهر ماووت عراق را آزاد کردند، بر اثر اصابت ترکش از ناحیه دست راست مجروح شد ولی با همان حال در خطوط مقدم باقی ماند.
در اواسط سال 1366 به هنگام انجام ماموریتی به اتفاق سردار شهید فرهاد لاهوتی فرمانده گردان سلمان دچار سانحه رانندگی گردید.

در این سانحه فرهاد لاهوتی کشته شد و املاکی در حالی که به شدت مجروح شده بود با هلیکوپتر به بیمارستان منتقل گردید و بعد از بهبودی نسبی بار دیگر به سوی جبهه‌ها رهسپار شد.
در کسوت فرماندهی لشکر در عملیات بیت المقدس6 شرکت جست و بعد از آن در عملیات والفجر10 در منطقه عمومی سید صادق- شانه دری حضور داشت.

با شکستن مقاومت نیروهای عراقی، دشمن در روز شانزدهم فروردین 1367 برای پیشگیری از تداوم عملیات با انواع سلاح شیمیایی منطقه را مورد حمله قرار داد که بر اثر آن تعدادی از رزمندگان به شهادت رسیدند.
در این هنگام ، حسین متوجه رزمنده‌ای شد که ماسک ضد شیمیایی نداشت به سرعت ماسک خود را به او داد اما خود به همراه دیگر یاران، همچون محمد اصغری خواه فرمانده گردان کمیل، محمد جیبی پور، سید عباس موسوی و... پس از حدود هفتاد و پنج ماه حضور در جبهه‌های نبرد حق و باطل به شهادت رسید.

پیکر شهید املاکی به زادگاهش انتقال یافت و در آنجا به خاک سپرده شد در حالی که از وی به هنگام شهادت دو دختر به نام های مرضیه(پنج ساله) و راضیه(سه ساله) و یک پسر به نام سلمان (دوساله) به یادگار مانده بود.

* سخنی از رهبر معظم انقلاب درباره شهید حسین املاکی

مقام معظم رهبری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در سفری به استان گیلان در جمع جوانان این منطقه در مورد شهید حسین املاکی فرمودند: «شهید املاکی شما؛ (جانشین لشکر قدس گیلان)، که توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش هم آنجا در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغلدستش ماسک نداشت، شهید املاکی ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش! قهرمان یعنی این! البته هر دو شهید شدند. هم املاکی شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی مانند اینها که از بین نمی‌روند. زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 10:36  توسط رضا رفیعی  | 
 
شهید تراب پور قلی

شهید تراب پورقلی در تاریخ 9/9/1338 در بخش سنگر رشت دیده به جهان گشود. او مقاطع ابتدایی و راهنمایی را در زادگاه خود و مقطع دبیرستان را در شهر رشت با موفقیت پشت سر گذاشت. دوران جوانی او همزمان بود با اوج مبارزات مردمی علیه رژیم سفاک طاغوت، تراب هم که یکپارچه شور و نشاط بود به سرعت جذب گروههای مردمی شد و همراه با دوستانش علی الخصوص شهید دانا فعالیت های گسترده ای را در سطح منطقه سازمان دهی کرد. روزی در جواب یکی از دوستان که او را از شر کت در این فعالیت ها منع می کرد گفت: « من جانم را در این راه گذاشته ام و از هیچ چیز هراسی ندارم و به فعالیت ها یم ادامه می دهم تا انقلاب پیروز شود. »

بعد از پیرزی انقلاب مدتی را در کمیته مرکزی سنگر گذراند و پس ازشکل گیری سپاه رشت به جمع پاسداران انقلاب اسلامی پیوست، او در تمام این مدت به افراد بی بضاعت محل کمک می کرد و حقوقی را که از سپاه می گرفت و 1500تومان بیشتر نبود صرف رسیدگی به این خا نواده ها می کرد و خود به حد اقل وسائل و امکانات شخصی بسنده می نمود. او که خود در کودکی طعم تلخ یتیمی را چشیده بود از هیچ کوششی برای رسیدگی به خا نواده های بی سر پرست دریغ نمی کرد و همیشه سفارش آنها را به دوستان و آشنایان می نمود. همزمان با اوج گیری غائله کردستان همراه با گروهی از پاسداران منطقه راهی آنجا شد، او که خود را آماده شهادت می دید وصیت نامه ای نوشت ودر خانه به امانت گذاشت امّا از آنجا که حضرت دوست سر نوشت دیگری برای او رقم زده بود به سلامت به وطن باز گشت و او که آرزویش را برای شهادت نقش بر آب می پنداشت وصیت نا مه اش را پاره کرد و با دلخوری به خانواده اش گفت: « معلوم است هنوز لیاقت شهادت را پیدا نکرده ام . »

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:37  توسط رضا رفیعی  | 
رضا  اینجا ، آنجا ، رضا همه جا

در سپاه ، در جاهاي مختلفي بود. ابتدا كارهايي كه مربوط به شهرستان رشت مي شد و بعد ماموريت داشت كارهاي استاني انجام دهد. به غير از ستاد رشت، در ستاد سنگر و خشكبيجار كار كرد و مسئول ستاد آنجا بود. بعد در رشت اول سازماندهي و سپس مسئول ستاد يعني معاون فرمانده سپاه شد ، بعد هم كه به جبهه رفت. يعني اين راه را خيلي سريع طي كرد.

 در آن زمان كه مسئوليت بسيج به سپاه واگذار شد ، غلامرضا به خاطر آن كه انسان فكري، عملياتي، اطلاعاتي و آموزشي بود و در هر زمينه اي توانایی های خود را نشان داده بود به عنوان مسئول بسيج سنگر منصوب شد. در سنگر، اولين ساختمان بسيج در بنكده بنا شد. يكي از دوستانش مي گويد شبها كه نگهباني مي داديم بسيار مورد حمله منافقين قرار مي گرفتيم. بعدها كه در ساختمان بسيج در سنگر( محل كنوني بانك كشاورزي) مستقر شديم باز هم با مشكلاتي مثل شب نامه منافقين يا خرابكاري ها عليه نظام و .... روبرو بودیم كه غلامرضا با پشتكار و با سازماندهي درست توانست اين گروهك ها را سركوب كند.

 دشمن خودی !

در يكي از شبهايي كه در بسيج شهرسنگر نگهباني مي داديم ، نيمه هاي شب سه نفر درب بسيج را زدند و چون نگهبان بايد با اسم شب در را باز مي كرد، آنها گفتند ما دوستان غلامرضا دانا هستيم، ماشينمان خراب شده نياز به كمك داريم. وقتي داخل بسيج شدند بلافاصله نگهبان را خلع سلاح كردند و وارد محوطه بسيج شدند و نگهبان دوم را هم خلع سلاح كردند و سلاحها را برداشتند و فرار كردند. بعد از چند لحظه ما با داد و فرياد بچه هاي نگهبان بيدار شديم و همه ناراحت بوديم كه جواب آقاي دانا را چگونه بدهيم. صبح روز بعد آقاي دانا با ناراحتي تمام بچه ها را جمع كرد و توجيه كرد كه چرا مراقب نبوديد. اگر اينها دشمن بودند شما را مي كشتند. بعد معلوم شد كه آنها دوستان شهيد دانا بودند كه از بسيج خشكبيجار روانه كرده بود تا بچه ها آگاه تر شوند. ناگفته نماند كه همين حركت را بچه هاي ما هم در بسيج خشكبيجار انجام دادند.

 ایثار

كلاس آموزش تخريب واحد خواهران بود كه يكي از خواهران نارنجك را نزديك پايش انداخت. غلامرضا به سرعت و با رشادت نارنجك را دور كرد و با اين كارش به كسي آسيب نرسيد.

 یارگیری از افراد مختلف

آقايي بود كه تنها زندگي مي كرد و بچه هايي كه جذب سپاه و اين برنامه ها نبودند را جمع مي كرد. شهيد دانا چيزي براي شام مي خريد و به آنجا مي رفت و براي شام با هم بودند و صحبت مي كردند. آنها هم مجذوب غلامرضا شده و به اين ترتيب فاصله شان كم مي شد و وصل مي شدند.

 حقوقم را بدهید

 يك سال بود كه از سپاه حقوق نگرفته بود هر چند كه ديگران هم ناچيز مي گرفتند. وسيله اي را براي سپاه خريداري كرد و چون پولي نداشت از شهيد تراب پورقلی،  قرض نمود تا بعد از برگشتن به رشت پس دهد. ولي وقتي برگشت باز پولي نداشت. به مالي سپاه رفت، در آن زمان 5000 تومان وام مي دادند ولي مسئول مالي ادعا نمود كه تا حالا به كسي وام نداده ايم در صورتي كه ما مي دانستيم ديگران اين وام را گرفته اند. شهيد دانا چون وضع را اينطور ديد گفت پس حقوق مرا بدهيد. 15 روز از زمان دادن حقوق مي گذشت مسئول متعجب شد و به مدارك نگاه كرد و ديد كه آقا رضا تا حالا اصلاً حقوق نگرفته . بعد از آن بود كه ايشان را به بهانه هاي مختلف به آنجا مي كشاند تا به او پول بدهد، آقا رضا هم پولها را در راههاي مختلف و مفيد خرج مي كرد.

 از سنگر به سوسنگرد

  به هرحال مي توان گفت جنگ اولين تجربه بچه هاي سپاه بود. آن زمان تيپ ها و گردان ها تشكيل نشده بود. يك گروه 40-50 نفري با فرماندهي غلامرضا دانا به تهران اعزام شديم. از تهران اولين گروه نيروهاي گيلان بوديم كه عازم جنوب شديم. با هواپيما به فرماندهي ايشان ما را بردند اهواز؛ سريع در سوسنگرد كه در اين مقطع مورد تهاجم دشمن قرار گرفته بود مستقر شديم. دو تن از سرداران حال حاضر يعني سردار كاظم پور و سردار آقازاده تحت امر ايشان بودند. شهيد چمران آنجا حضور پيدا كرد. قرار شد به صف دشمن بزنيم و سوسنگرد را از محاصره دشمن خارج كنيم. صبح زود كه عمليات انجام شد يك مرتبه ديديم كه شهيد دانا جلوتر از همه رفته و پيدا نيست به هرحال ما هم حركت كرديم. يك مرتبه با خبر شديم مورد تركش قرار گرفته و از ناحيه چشم مجروح گشته. مجروحين را بردند براي درمان؛ الحمدا... در مجموع آن عمليات با موفقيت انجام شد و شهيد دانا يكي از كساني بود كه پيشقدم بود.

 ازدواج به شرط جبهه

 دوستان به ايشان پيشنهاد ازدواج كردند و خانمي را به ايشان معرفي كردند و قرار شد كه بروند و صحبت كنند. در پي صحبتهايشان با خانم، از شرايط خود گفتند كه شامل ماموريتها و رفتن به جبهه بود و اينكه رفتن با ماست و برگشتن با ما نيست هرچند كه رفتن توفيق الهي ست. آن خانم (كه خواهر شهيد بود) به آقا رضا گفت كه شما ديگر به وظيفه تان عمل كرديد و يك چشمتان را داديد و در حد خود فعاليت كرديد و ديگر نيازي نيست برويد. غلامرضا جواب داد اينطور نيست. يك چشم در آن حد نيست كه ما حساب كنيم و چرتكه بزنيم ما تمام وجود خود را گذاشته ايم. خانم اصرار كرد اما غلامرضا چون ديد ممكن است براي مسئوليت هايش مانع ايجاد شود قبول نكرد.

 خرمشهرِ آزاد را نديد...

 در اين زمان آقا غلامرضا معاون مسئول بسيج استان بود و بارها درخواست كرد كه به جبهه برود اما آقاي ساجدي مسئول بسيج استان موافقت نمي كرد. اواخر يا اواسط اردیبهشت سال 61 بود. گفت مي خواهم براي درمان چشمم به شيراز بروم. يك موتور هوندا 110 داشت من خودم ايشان را به خيابان سعدي بردم و آنجا سوار ماشين اهواز شد. ظاهراً از آنجا با مسئول بسيج تماس گرفت كه آقا مرا ببخشيد. من ديگر طاقت ماندن در پشت جبهه را نداشتم. خلاصه  به جبهه مي رود و در عمليات بيت المقدس شركت مي كند.

من به ايشان گفتم كه با چشمت چه مي خواهي بكني؟ آقا رضا گفت: برگشتن ما معلوم نيست! و رفت و جزء خط شكنان بود تا خرمشهر را به ما باز گرداند ولي افسوس كه خرمشهرِ آزاد را نديد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:31  توسط رضا رفیعی  | 

سردار شهيد اسلام ، مهدي خوش سيرت در نوزدهم شهريور سال هزار و سيصد و سي و نه در روستاي چورکوچان شهرستان آستانه اشرفيه ديده به جهان گشود . با ولادت او هماي اوج سعادت برشانه ( پدر مهدي ) نشست و مهدي در خانواده مذهبي و متدين و ارادتمند به ائمه اطهار (ع) به ويژه سيد و سالار شهيدان زمزمه عشق، مشق مي کرد و از همان دوران کودکي نشان داد که با ديگر همسالانش متفاوت است . تحصيلات دوران ابتدايي ، راهنمايي و متوسطه را آنگونه که شايسته بود در زادگاهش شهرستان آستانه اشرفيه پشت سر نهاد و در سال 1358 موفق به اخذ ديپلم گرديد و پس از آن لباس مقدس سربازي را به تن کرد و چون رزمنده اي در خنثي نمودن توطئه هاي نوکران و جيره خواران استکبار جهاني در منطقه گنبد ، حضوري دلاورانه داشت . هنوز دوره سربازي را به اتمام نرسانده بود که...

نامش را در مدرسه عشق نوشت ؛ مهدي زماني عضو مدرسه عشق شد که خود تدريس عشق مي کرد ، آبديده و سرد و گرم جبهه ها کشيده ،لذا دوست داشت با نيروهاي رزمنده نه تنها در جبهه و هنگام جهاد و مجاهدت بلکه در پشت جبهه و زادگاه و شهرو حتي منزلشان ارتباط برقرار کند و چون به بسيج عشق مي ورزيد لذا بين جبهه و پشت جبهه هميشه در حال تردد بود . با معنويتي که در مهدي وجود داشت مهر و محبتش در اولين وهله ديدار هر بيننده اي در دلش مي نشست، کمال عشق، معرفت و خداشناسي مهدي بود که بچه هاي رزمنده خود را مريد او ميدانستند و پروانه وار گرد شمع وجودش مي گشتند و گاه حتي شرط حضور در جبهه را بودن در کنار وي مي دانستند. آقا مهدي از روزي که گام در جبهه هاي حق عليه باطل نهاد و در مدرسه عاشقان روح الله ثبت نام کرد هرگز تسويه حساب نگرفت و دنبالش هم نرفت در زمان حضورش در جبهه ها هميشه تلاش داشت در عملياتها شرکت کند و اگر به دليل حضور در منطقه اي ديگر موفق به شرکت در عملياتي نمي شد غم تمامي چهره نوراني اش را فرا مي گرفت و تا چند روز حال خوشي نداشت . او با تلاش بي وقفه اش در عملياتهاي افتخار آفرين و غرور آميز طريق القدس، فتح المبين ، بيت المقدس ، فتح خرمشهر ، رمضان ، مسلم ابن عقيل ، محرم ، والفجر4، والفجر6، هور العظيم ، قدس ، بدر ، والفجر8 ، کربلاي2 ، کربلاي5 ، ونصر4 حضور پيدا کرد . اعتقاد راسخش به اسلام ، امام و انقلاب ، و شاگردي اين مکتب انسان ساز هدفي را برايش ترسيم کرده بود که براي رسيدن آن سر از پا نمي شناخت و بهترين دليل اينکه پس از 13 بار مجروحيت در عملياتهاي مختلف ، هيچگاه در استراحت کامل بسر نبرد بلکه پس از ترميم مختصر ، دوباره خود را به صحنه مبارزه و جهاد رساند و در جمع لشکريان اسلام قرار گرفت . در سفرهاي پشت جبهه نيز مهدي با مرخصي هاي کوتاهش نه تنها فقط به خانواد اش مي رسيد بلکه به شهرهاي ديگر حتي به استان مازندران براي تاليف قلوب و سرکشي به خانواده هاي محترم شهدا و رزمندگان مي رفت . و آنقدر اين ارتباط عميق بود که اغلب خانواده هاي شهدا با ديدن چهره نوراني مهدي قوت قلب مي گرفتند و همانند فرزندان شهيد شان دوستش مي داشتند و شهيد خوش سيرت در روزهاي پايلني عمر شريفش (اواخر جنگ) از خجالت خانواده هاي شهيدان و بخصوص پس از شهادت دو برادر ش حسين و رضا خوش سيرت ، بعد از عمليات نيز به مرخصي نمي آمد . او مانع پرواز و عروجش را دو چيز مي دانست! يکي ملبس به لباس سبز سپاه شدن تا بر پيشاني اش ستاره بنشيند و ديگري به سنت پسنديده رسول مکرم اسلام صلي الله عليه واله و سلم جامع عمل پوشاندن و او به اين تکليف نيز عمل نمود و پايه زندگي مشترکش را با دختري متدينه در اوج سادگي و صفا بنا نهاد تا آخرين ريسمان تعلق زمين و زمينيان را پاره کند و ثابت کند که اين بندها و تعلقات نمي توانند عاشق و مرغ باغ ملکوت را زميني کرده و در قفس تن اسير نمايد و حاصل پيوند مقدسش دختر مومنه اي شد که پس از شهادت آقا مهدي ديده به جهان گشود . آقا مهدي مسئوليت هاي خويش را در جبهه از فرماندهي دسته آغاز ، و پس از گروهان و گردان ، با رشهادت و مديريتي که از خود نشان داده بود به فرماندهي تيپ دوم محرم و معاونت فرماندهي لشکر قدس گيلان برگزيده شد مهدي که در فراق دوستانش هماره مي سوخت و در دل و بر لب آرزوي شهادت داشت سر انجام پس ازسالها حضور مستمر و مداوم در جبهه هاي جنگ ، و رزم بي امان و مجاهدت در دو جبهه جهاد اصغر و جهاد اکبر ، در عمليات نصر 4 – فتح ماووت عراق ساعت 30/ 11 تاريخ 6/4/1366 نداي ارجعي الي ربک را از معشوق حقيقي اش شنيد و بي تابانه و لبيک گويان بسويش پرکشيد و به درياي رحمت الهي پيوست و ستاره اي، درخشان در آسمان انقلاب اسلامي ايران شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:29  توسط رضا رفیعی  | 

 

نگاه کن پدر این نقشه های ایران است

به من بگو که شلمچه کجای ایران است

شلمچه نیست در این نقشه های جغرافی

نگفته ای تو مگر کربلای ایران است ؟

عجیب اینکه در آن سرزمین خون افشان

پر ازدحام ترین جاده های ایران است

ز بس شهید که از آن بهشت آوردند

گمان کنم گل آب و هوای ایران است

گرفت نقشه ز دستم پدر و ابری گفت :

شلمچه ناحیه ی باصفای ایران است

برای رفتن اگر دل دلیل ما باشد

ز هر طرف بروی ابتدای ایران است

چه چشمه ها که نجوشید روی آن از خون

چه خونبهای گرانی برای ایران است

ز گوشه گوشه ی میهن در آن پلاکی هست

شلمچه نقشه ی جفرافیای ایران است

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 11:28  توسط رضا رفیعی  | 

پاي سخن همراهان سردار سپاه اسلام شهيد مهدي باكري
او كارهاي سخت تر را بيشتر دوست مي داشت
مهرماه سال 1352 اولين ملاقات من با آقا مهدي در ساختمان شماره 7 دانشكده فني تبريز رخ داد . جواني آرام و با چهره اي دوست داشتني كه در عمق نگاهش يك غم كهنه نهفته بود. راز و رمز اين غم و چهره آرام دنياي عجيبي است كه تاكنون هيچكس در ترسيم واقعي آن موفق نبوده است همچنين به خاطر عظمت مهدي و بزرگي همراه با اخلاص او ساواك نيز هرگز به درون پرغوغاي او دست نيافت و نااميد از ظاهر خاموش او به حيله هاي ديگر دست زد. « او بنده اي از بندگان خدا بود كه صبر اخلاص صداقت در عمل سلامت در نفس شجاعت و فداكاري تواضع و فروتني بي ادعايي و كم حرفي و پركاري و سختكوشي را در حد كمالش در وجودش پر كرده بود. » هرچه به روزهاي پيروزي انقلاب نزديك مي شديم فعاليت آقا مهدي رنگ معنوي تري به خود مي گرفت . با اينكه آقا مهدي مسلح بود اما هرگز بدون اجازه امام يا نمايندگان امام اعتقاد به استفاده از آن را نداشت در دوران دانشجويي (بين سالهاي 52 تا 56 ) آقا مهدي معتقد بود كه دل كندن از مال مقدمه ايست براي دست شستن از جان ; دقت در عبادت و انس با قرآن و آشنايي با مباني بعنوان يك موتور محرك و چراغي راهنما براي او يك امر جدي بود. در تقسيم كار آنچه را ارزش مي شمرد اين بود كه كارهاي پائين تر و سخت تر را بيشتر بعهده بگيرد و اين را يك مسابقه براي شكست نفس خود و فرار از تنبلي تلقي مي كرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 10:50  توسط رضا رفیعی  | 
او که چون حسین وارد شد و چون حسین به شهادت رسید
من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن به راه شهيدان و استعانت از درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي (عج) وصل کند و در اين تلاش پيگير مسلما نصر خدا شامل حال مؤمنان است/ شهادت زيباترين، بالنده‌ترين و نغزترين كلام در تاريخ بشريت است. شهادت بهترين و روشن‌ترين معني حقيقي توحيد است و تاريخ تشيع خونين‌ترين و گوياترين تابلو نمايانگر شكوه و عظمت شهيد است.
 در دوازدهم فروردين سال 1334، در شهرضای اصفهان فرزندي دیده به جهان گشود كه مايه افتخار و سربلندي ديار خود شد.

 آزادگي، حريت، شهامت، شجاعت، تسليم، رضا، ادب و معصوميت تحفه‌هايي بود كه خداوند به یاری خلوص پدر و مادر به فرزند آنها عطا کرد. مادرش مي‌گويد كه ابراهيم در پنج سالگي به نماز ايستاد و به مسجد رفت و پدرش به ياد مي‌آورد وقتي به سن ده سالگي رسيد، سوره مباركه يس و تعدادي از سوره‌هاي قرآن را فراگرفته بود.

ابراهيم از همان سنين كودكي و هنگام فراغت از تحصيل، به ويژه در تعطيلات تابستان، با كار و تلاش فراوان مخارج تحصيل خود را به دست مي‌آورد و از اين راه به خانواده زحمت‌كش خود نيز كمك مي‌كرد. او با شور و نشاط و محبتي كه داشت، به محيط گرم خانواده صفا و صميميت دو چندان مي‌بخشيد.

پس از پایان دوران ابتدايي و راهنمايي، وارد مقطع دبيرستان شد. او در دوران تحصيلات متوسطه اشتياق فراواني به رشته داروسازي نشان مي‌داد. هرچند وضع مالي پدرش در آن حد نبود كه بتواند براي فرزند علاقه‌مندش بعضي لوازم پزشكي را تهيه كند، با اين حال از آنچه برايش مقدور بود، دريغ نمي‌کرد. خود ابراهيم نيز با مبلغ اندكي كه از كار در مزرعه يا جاي ديگر به دست مي‌آورد، توانسته بود بخشي از امكانات مورد نيازش را فراهم كند.



در سال 1352 ديپلم گرفت و در كنكور سراسري شركت كرد. عدم موفقيت ابراهيم در ورود به دانشگاه نتوانست خللي در اراده او به وجود آورد. در همان سال، پس از پذیرش در امتحانات ورودي «دانشسراي تربيت معلم اصفهان» براي تحصيل رهسپار اين شهر شد.

دو سال بعد، با پایان تحصيل، به خدمت سربازي رفت؛ اگر چه راضي نبود زير پرچم رژيمي كه مخالف آن بود دو سال عمر گرانبهاي خود را تلف سازد. بنا به گفته خودش، تلخترين دوران جواني او همان دوران سربازي بود. در همين مدت توانست با برخي از جوانان روشنفكر و انقلابي مخالف رژيم ستم شاهي آشنا شود و به تعدادي از كتابهايي كه از نظر ساواك و دولت آن روز ممنوعه به شمار مي‌آمد، دست يابد. مطالعه آن كتاب‌ها كه به طور مخفيانه و توسط برخي از دوستان برايش فراهم مي‌شد، تأثيري عميق و سازنده در روح و جان او گذاشت و به روشنايي انديشه‌اش كمك شاياني كرد.

در سال 1356، پس از بازگشت به زادگاه و آغوش گرم و پرمهر خانواده، شغل معلمي را برگزيد. او در روستاهاي محروم و طاغوت‌زده مشغول تدريس شد و به تعليم فرزندان اين مرز و بوم همت گماشت. ابراهيم، در روزگار معلمي، با شماری از روحانيون متعهد و انقلابي آشنا شد و در اثر همنشيني با علماي اسلامي مبارز، با شخصيت ژرف حضرت امام خميني(ره) آشنايي بيشتري پيدا كرد و نسبت به آن بزرگوار معرفتي عميق در وجود خود ايجاد كرد.

هر روز آتش عشق به امام(ره) در كانون جانش شعله‌ور مي‌شد. او سعي وافري داشت تا عشق و علاقه به امام(ره) را در محيط درس گسترش دهد و جان دانش‌آموزان را كه ضميرشان به صافي آب و آيينه بود، از عشق «روح‌الله» لبريز سازد.

او درباره امام(ره) و احكام مترقي اسلام همواره به بحث مي‌نشست و دانش‌آموزان را به مطالعه كتاب‌هاي سودمند و روشنگر ترغيب مي‌نمود. همين امر سبب شد كه در چندين نوبت از طرف ساواك به او اخطار شد لكن روح سركش و بي‌باك او به همة آن اخطارها بي‌توجه و بي‌اعتنا بود. او هدف و راهش را بدون تزلزل و تشويش پي مي‌گرفت و از تربيت شاگردان لحظه‌اي غفلت نورزيد.



با گسترده شدن امواج خروشان انقلاب، ابراهيم نيز فعاليت‌هاي سياسي خود را علني كرد. حضور او در پيشاپيش صفوف تظاهركنندگان و سفر به شهرهاي اطراف براي دريافت و نشر اعلاميه‌هاي رهبر كبير انقلاب و ضبط و تكثير نوارهاي سخنراني ايشان و دیگر پيشگامان انقلاب، خاطراتي نيست كه به سادگي از اذهان مردم شهر و اعضای خانواده و دوستانش محو شود.

ابراهيم پس از ابراز لياقت در طول مبارزات و فعاليت ها، چه قبل و چه پس از انقلاب اسلامي، در تشكيل سپاه پاسداران شهرضا (قمشه) نيز نقش چشمگيري داشت. او عضويت در شوراي فرماندهي سپاه پاسداران و مسئوليت واحد روابط عمومي را به عهده گرفت و فعاليت‌هاي خود را بعدي تازه بخشيد.

به دنبال غایله كردستان، به شهرستان پاوه رفت و مسؤوليت روابط عمومي سپاه آن‌جا را به عهده گرفت. پس از يك سال خدمت در كردستان، به همراه حاج احمد متوسليان، به مكه مشرف شد.

با شهادت «ناصر كاظمي» به فرماندهي سپاه پاوه منصوب شد و تا آغاز جنگ تحميلي در اين سمت باقي ماند.

با شروع عمليات رمضان، در تاريخ 23/4/61 در منطقه شرق بصره، فرماندهي تيپ 27 محمد رسول‌ الله(ص) را به عهده گرفت و بعدها با ارتقای اين يگان به لشكر، تا زمان شهادتش، در سمت فرماندهي آن لشكر انجام وظيفه كرد.



در عمليات مسلم‌بن‌عقيل(ع) و محرم در سمت فرمانده قرارگاه ظفر، سلحشورانه با دشمن متجاوز جنگيد. در عمليات والفجر مقدماتي، مسئوليت سپاه يازدهم قدر را كه شامل: لشكر 27 حضرت رسول(ص)، لشكر 31 عاشورا، لشكر 5 نصر و تيپ 10 سيدالشهدا بود، به عهده گرفت.

سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشكر 27 تحت فرماندهي او در عمليات والفجر چهار و تصرف ارتفاعات كاني مانگا هرگز از خاطره‌ها محو نمي‌شود.

اوج حماسه آفريني اين سردار بزرگ در عمليات خيبر بود. در اين مقطع، حاج همت تمام توان خود را به كار گرفت و در آخرين روزهاي حيات دنيوي‌اش، خواب و خوراك و هرگونه بهرة مادي از دنيا را برخود حرام كرد و با ايثار خون خود برگي خونين در تاريخ دفاع مقدس رقم زد.

سرانجام، فاتح خيبر ـ سردار بزرگ اسلام حاج محمدابراهيم همت ـ در تاريخ 17 اسفندماه سال 1362 در جزيره مجنون به ديدار معبود خويش شتافت و به جمع دوستان شهيدش ملحق شد. روحش شاد و ياد جاودانه‌اش گرامي باد.

فرازهايي از سخنان شهيد حاج محمد ابراهیم همت

*** امام خميني (ره) مظهر صفا، پاكي، خلوص و دريايي از معرفت است؛ فرامين او را مو به مو اجرا كنيد تا خداوند از شما راضي باشد، زيرا او ولي فقيه است و در نزد خدا ارزش والايي دارد؛ من حاضر هستم به خاطر يك پيام امام خميني (ره) جان دهم و از خداوند خواسته‌ام لحظه‌اي بعد از امام خميني (ره) نفس نكشم.


***
به خداي يكتا پناه مي‌برم، از آن عزيز مقتدر مدد و استعانت مي جويم تا باري را كه به شانه گرفته ام با سربلندي و سرافرازي به مقصد برسانم. تنها به ياد خدا باشيد، به او پناه ببريد و توكل به خدا داشته باشيد.

*** با خداي خود پيمان بسته ام تا آخرين قطره خونم در راه حفظ و حراست از اين انقلاب الهي يك آن آرام و قرار نگيرم. شب و روز بدون وقفه در راه اعتلاي كلمه الله و بسط فرهنگ اسلامي تلاش نمايم به همين سبب سلاح بر شانه گرفته و به جبهه هاي خون و حماسه روي آورده ام.

*** ملت ما ملت معجزه گر قرآن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن به راه شهيدان و استعانت از درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي (عج) وصل نمايد و در اين تلاش پي گير مسلما" نصر خدا شامل حال مومنين است.



*** شهادت زيباترين، بالنده ترين و نغزترين كلام در تاريخ بشريت است. شهادت بهترين و روشن ترين معني حقيقي توحيد است و تاريخ تشيع خونين ترين و گوياترين تابلو نمايانگر شكوه و عظمت شهيد است.

*** كدام سپاهي در خارج دوره ديده است، هر چه دوره بود در همين جبهه هاي جنگ بود. در همين گرد و خاك، كوه و دشت و گرماي سوزان و سرما بود. هر چه آموخت با خون بود. هر چه تجربه بود با خون بود.

*** پدر و مادر! من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر كه آلوده اش شوم و خويش را گم و فراموش كنم. علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن، حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست مي دارم.

*** من خاك پاي بسيجي‌ها هم نمي‌شوم. اي كاش من يك بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمي‌شدم.

*** ما هرچه داريم از شهيدان گرانقدرمان داريم و انقلاب خونبارمان نيز مرهون خون اين عزيزان است.

*** شهادت در قاموس اسلام كاري‌ترين ضربات را بر پيكر ظلم، جور، شركت و الحاد مي‌زند و خواهد زد.

*** اسلام دين مبارزه و جهاد است و در اين راه احتياج به ايمان، ايثار، صبر و استقامت است.



*** ويژگي‌هاي برجسته شهيد ***

او عارفي وارسته، ايثارگري سلحشور و اسوه‌اي براي ديگران بود كه جز خدا به چيز ديگري نمي‌انديشيد و به عشق رسيدن به هدف متعالي و كسب رضاي حضرت احديت، شب و روز تلاش مي‌كرد و سخت‌ترين و مشكلترين مسؤوليت هاي نظامي را با كمال خوشرويي و اشتياق و آرامش خاطر مي‌پذيرفت.

او انساني بود كه براي خدا كار مي‌كرد و اخلاص در عمل از ويژگي هاي بارز اوست. ايشان يكي از افراد درجه اولي بود كه هميشه ماموريت هاي سنگين برعهده‌اش قرار داشت.

حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعي كه در مقابل خدا و در برابر دلاوران بسيجي داشت،‌ در مقابله با دشمن همچون شيري غران از مصاديق (اشدَاء علي‌الكفار، رحماء بينهم) بود.

همت كسي بود كه براي اين انقلاب همه چيز خودش را فدا كرد و از زندگي‌اش گذشت. او واقعاً به امر ولايت اعتقاد كامل داشت و حاضر بود در اين راه جان بدهد، كه عاقبت هم‌چنين كرد.

هميشه سفارش مي‌كرد كه دستورات فرماندهان را بايد مو به مو اجرا كرد. وقتي دستوري هرچند خلاف نظرش به وي ابلاغ مي‌شد، از آن دفاع مي‌كرد.

پدر بزرگوارش مي‌گويد:

محمد ابراهيم از سن ده سالگي تا لحظه شهادت در تمام فراز و نشيبهاي سياسي و نظامي هرگز نمازش ترك نشد. روزي از يك سفر طولاني و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر شب فرا رسيد. ابراهيم آن شب را با همه خستگيهايش تا پگاه به نماز و نيايش ايستاد و وقتي مادرش او را به استراحت سفارش نمود گفت: مادر! حالي عجيب داشتم. اي كاش به سراغم نمي‌آمدي و آن حلت زيباي روحاني را از م نمي‌گرفتي.

شهيد همت آنچنان با جبهه و جنگ عجين شده بود كه در طول حيات نظامي خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند كوچكتر خود را تنها ك بار در آغوش گرفته بود.

او بسان شمع مي‌سوخت و چونان چشمه‌ساران در حال جوشش بود و يك آن از تحرك باز نمي‌ايستاد. روحيه ايثار و استقامت او شگفت‌انگيز بود. حتي جيره و سهميه لباس خود را به ديگران مي‌بخشيد و با همان كم قانع بود و در پاسخ كساني كه مي‌‌پرسيدند چرا لباس خود را كه نيازمند آن بودي بخشيدي؟ مي‌گفت: من پنج سال است كه يك اوركت دارم و هنوز قابل استفاده است.

او فرماندهي مدير و مدبر بود. قدرت عجيبي در مديريت داشت، آن هم يك مديريت سالم در اداره كارها و نيروها. با وجود آنكه به مسائل عاطفي و نيز اصول مديريت احترام مي‌گذاشت و عمل مي‌كرد. در عين حال هنگام فرماندهي قاطع بود. او نيروهاي تحت امر خود را خوب توجيه مي‌كرد و نظارت و پيگيري خوبي نيز داشت. كسي را كه در انجام دستورات كوتاهي مي‌نمود بازخواست مي‌كرد و كسي را كه خوب به ماموريتش عمل مي‌كرد مورد تشويق قرار مي‌داد.

بينش سياسي بعد ديگري از شخصيت والاي او به شمار مي‌رفت. به مسائل لبنان و فلسطين و ساير كشورهاي اسلامي زير سلطه دشمن بسيار مي‌انديشيد و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود كه گويي ساليان درازي در آن سامان با دشمنان خدا و رسول(ص) در ستيزه بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل بود و نسبت به مسائل سياسي روز شناخت وسيعي داشت.

از ويژگيهاي اخلاقي شهيد همت برخورد دوستانه او با بسيجيان جان بركف بود. به بسيجيان عشق مي‌ورزيد و همواره در سخنان و گفتارش از اين مجاهدان مخلص تمجيد و قدرشناسي مي‌كرد. در من خاك پاي بسيجي‌ها هم نمي‌شوم. اي كاش من يك بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمي‌شد. وقتي در سنگرهاي نبرد غذاي گرم براي شهيد همت مي‌آوردند، سؤال مي كرد، آيا نيروهاي خط مقدم و ديگر اعضاي همرزمان در سگرها همين غذا را مي‌خوردند يا خير؟ و تا مطمئن نمي‌شد كه نيروهاي ديگر يز از همين غذا استفاده مي‌كنند، دست به غذا نمي‌زد.



شهيد همت همواره براي رعايت حقوق بسيجيان به مسؤولان امر تاكيد و توصيه داشت. او كه از روحيه ايثار و استقامت كم نظيري برخوردار بود. با برخوردها و صفات اخلاقي‌اش در واقع معلمي نمونه و سرمشقي خوب براي پاسداران و بسيجيان بود و خود به آنچه مي‌گفت عامل بود. عشق و علاقه نيروها به او نيز از همين راز سرچشمه مي‌گرفت. براي شهيد همت مطرح نبود كه چكاره است، فرمانده است يا نه. همت يك رزمنده بود. همت هم مرد جنگ و هم معلمي وارسته.

شهيد حجت‌الاسلام والسلمين محلاتي در توصيف شهيد اين چنين اظهار داشته‌اند:

او انساني بود كه براي خدا كار مي‌كرد و بالاترين اعمال را داشت. او سخت‌ترين كارها را در لشكر و جبهه به عهده مي‌گرفت، مردي با ايمان و با اخلاص بود و در آخرت هم انشاءالله شفيعمان خواهد بود. شهيد حاج همت هركاري را كه از آن سخت‌تر و دشوارتر نبود به عهده مي‌گرفت. خدا رحمتش كند. كارهاي او حساب شده و بسيار قابل تمجيد و تكريم است. در طول اين جنگ تحميلي، نبردي سنگينتر و مشكلتر و توانسوزتر از جنگ خيبر در جزاير مجنون نبود و در چجنين هنگامه‌اي عظيم، هراسناك و هول‌انگيز، شهيد حاج محمد ابراهيم همت ميداندار نبرد بود و فرماندهي سپاه را در نهايت شگفتي عهده‌دار بود.

*** نحوه شهادت ...***

شهيد همت در جريان عمليات خيبر به برادران گفته بود‍:

« بايد مقاومت كرد و مانع از بازپس‌گيري مناطق تصرف شده توسط دشمن شد. يا همه اينجا شهيد مي‌شويم و يا جزيره مجنون را نگه مي‌داريم.»

رزمندگان لشكر نيز با تمام توان در برابر دشمن مردانه ايستادگي كردند. حاجي جلو رفته بود تا وضع جبهه توحيد را از نزديك بررسي كند، كه گلوله توپ در نزديكي ايشان اصابت مي‌كند و اين سردار دلاور به همراه معاونش ـ شهيد اكبر زجاجي ـ دعوت حق را لبيك گفتد و سرانجام در تاريخ 24/12/1362 در عمليات خيبر به لقاء خداوند شتافتند.

همسرش در این باره می گوید:

حاجي به من مي‌گفت من در مكه معظمه از خدا خواستم كه نه اسير شوم و نه معلول و نه مجروح. فقط زماني كه آنقدر نزد او عزيز شدم كه جزو اوليائش قرار گيرم و همنشيني با پيامبر(ص) را نصيبم كند: مرا در جا شهيد كند، آن‌چنان كه لحظه‌اي بعد وجود نداشته باشم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 15:19  توسط رضا رفیعی  | 
به همراه بچه هاي تفحص بوديم و از همراهي شان كسب فيض مي كرديم. گهگاه پاي خاطراتشان هم مي نشستيم، از جمله پاي خاطرات جانباز شهيد حاج علي محمودوند.

خاطره اي كه در ذيل مي آيد نقل از اوست، كه قسمم داد تا وقتي زنده ام آن را بازگو نكن!

و حالا كه محمودوند گرامي در بهشت آرميده است نقل مجدد اين خاطره شايد نقبي بزند به آن روزهاي خوب خدا. اميد كه از آن حال و هوا خوشه چين معرفت باشيم.

"عدالت"

سال 61 در عمليات والفجر مقدماتي (فكه) از واحد تخريب لشگر 27 به گردان ها مأمور شده بوديم و محل حضورم در گردان حنظله بود، يكشب كه در گردان خواب بودم متوجه شدم شخصي كه در كنار من خوابيده، به نام عباس شيخ عطار به شدت در حال لرزيدن است! و به حال تشنج افتاده بود. دندانهايش به شدت چفت شده بود، من كه يكباره از خواب پريدم او دست و پاي خودش را گم كرد و بعد از يك ربع ساعت بالاخره به حالت اوليه برگشت وهمين كه متوجه شد من بالاي سرش بوده ام خيلي ناراحت شد كه من اين قضيه را فهميده ام، لذا مرا قسم داد تا به كسي چيزي نگويم تا احيانا اين مسأله باعث نشود كه به عمليات نرود.

از او سؤال كردم كه چرا به اين حالت دچار مي شوي؟ در جوابم گفت من هروقت خوشحال يا ناراحت شوم به اين حالت دچار مي شوم و ديگر صحبتي نكرد.

من به او گفتم اگر مجددا به اين حالت دچار شدي من چه بايد بكنم؟ گفت: در جيب من شيشه قرصي است كه اگر به اين حالت دچار شدم يك قرص را با كمي آب حل كن و از لاي دندانها به دهانم بريز و شيشه قرص را نشانم داد و سپس داخل جيبش گذاشت.

بالاخره نمي دانم اين قضيه چگونه لو رفت كه مسؤولين گردان فهميدند و تصميم گرفتند كه او را به عمليات نبرند. اما او حرفي زد كه ديگر هيچكس نتوانست تصميمي بگيرد. او گفت: آن كسي كه مرا آورده، خودش هم مرا به عمليات مي برد و واقعا هم كسي حرفي نزد.

دوست ديگري هم داشتم به نام حسين رجبي ايشان هم خيلي با من رفيق بود. در شب عمليات يك لحظه از من جدا نمي شد. شديدا به هم وابسته بوديم. در آن شدت درگيري در فكه هر وقت از من عقب مي ماند بلند صدايم مي كرد، محمودوند، محمودوند.

و به هر صورتي كه بود همديگر را پيدا مي كرديم. در شب عمليات از يك كانال بزرگي رد مي شديم، تعدادي نيرو ديدم كه داخل كانال نشسته بودند از آنها سؤال كردم بچه هاي كجا هستند؟ گفتند بچه هاي گردان كميل . گفتم چند روز است كه در اينجا هستيد؟ گفتند سه روز. سپس در تاريكي عبور كردم.

چند كانال ديگر كه رد شديم ديگر هوا روشن شده بود. بچه ها گفتند نماز صبح را بخوانيم و شروع به خواندن نماز صبح نموديم. عراقي ها ما را محاصره كرده بودند و ما اطلاع نداشتيم. با روشن شدن هوا متوجه شديم كه در محاصره هستيم. عراقي ها فرياد مي زدند تسليم شويد، بياييد طرف ما.

و در همين حين تيراندازي را شروع كردند و اولين تير به "حسين ياري نسب" فرمانده گردان حنظله خورد و شهيد شد.

ناگفته نماند كه برادر حسين ياري نسب تنها كسي بود كه لباس فرم سپاه به تن داشت. عراقي ها از سر كانال شروع به قتل عام بچه ها كردند. در همين حين يك گلوله هم به سر رجبي خورد، آرام آرام قدري به عقب رفت و به زمين افتاد. درگيري شدت زيادي پيدا كرده بود و تنها ما يك راه بازگشت داشتيم كه از ميدان مين بود و اول ميدان مين هم يك موشك مالييوتكا كه عمل نكرده بود روي سيم خاردار افتاده بود و اين تنها راه و نشانه بود براي بازگشت. داخل كانال انباشته از شهدا شده و جاي پا براي عبور نبود و بالاجبار بايد از روي شهدا رد مي شديم.

به اتفاق 7 يا 8 نفري كه مسير برگشت را مي آمديم وارد ميدان مين شديم.

پشت يك تپه خاكي كوچك پناه گرفتيم. چهار لول عراقي ها همه بچه ها را قلع و قمع مي نمود.

دو تا از بچه ها گفتند ما به سمت چهار لول شليك مي كنيم تا شما بازگرديد.

در همين حين چهار لول به سمت تپه خاكي شليك كرد و دو تا از بچه ها را انداخت.

همه ما به شدت مجروح شده و جراحات زيادي برداشته بوديم. ولي مصمم بوديم تا مجروحين را از مهلكه نجات دهيم. هر چند متأسفانه از 8 نفر فقط من زنده از ميدان مين خارج شدم و بقيه را عراقي ها به شهادت رساندند. در حين عقب آمدن، به همان كانالي كه بچه هاي گردان كميل برخورد نموده بودند، رسيدم. قدري سينه خيز در كف كانال خوابيدم تا كمي آتش سبك شد .

سپس متوجه شدم به غير از تعداد انگشت شماري بقيه شهيد شده اند، من با چشم خودم درحدود 80 تا 90 شهيد در اين كانال ديدم و تعداد ديگري كه در ميدان مين به شهادت رسيده بودند.

به انتهاي كانال كه رسيدم ديدم چند نفر در گوشه اي نشسته اند، گفتم چرا اينجا نشسته ايد؟ گفتند مدت چند روز است كه تشنه و گرسنه در اينجا مانده و رمق حركت كردن نداريم.

به هر صورتي كه بود به كمك همديگر خودمان را به يك خاكريز بزرگ رسانديم و حدود چند كيلومتر پياده روي كرديم. در كنار خاكريز هم شهداي زيادي را مشاهده نموديم. به نزديكي خط بچه هايمان كه رسيديم از خستگي و خونريزي زياد من ديگر هيچ چيز نفهميدم و فقط احساس مي كردم كه روي برانكارد هستم و پس از آن تمام اين صحنه ها در مدت 12 ، 13 سال در ذهن من ماند تا قضيه تفحص شروع شد.

سال 71 اتفاقا اولين جايي كه رفتيم و مشغول تفحص شديم همان محور والفجر مقدماتي بود (قتلگاه فكه) من خيلي اصرار داشتم كه كانال گردان كميل و حنظله را پيدا كنيم. بسيار گشتيم و بالاخره اول گردان كميل را يافتيم و همان شهدايي كه من آن شب داخل كانال ديده بودم همگي شان را(حدود 85 الي 90 شهيد بودند) از زير خروارها خاك بيرون كشيديم.

من مدت 10 روز به دنبال كانال گردان حنظله مي گشتم و آنجا را نمي يافتم. علت هم اين بود كه عراق كانال ها را پر و صاف كرده و روي آن را مين گذاري كرده بود.

من هر چقدر به مسؤولين مي گفتم كه كانال ديگري هم وجود دارد كه بچه هاي گردان حنظله درونش هستند، كسي جدي نمي گرفت، تا يك روز حاج محمد كوثري فرمانده لشگر 27 به منطقه آمد من به ايشان گفتم من چون آن شب در گردان بودم و آن شب را هم كاملا به ياد دارم تأكيد مي كنم كه اينجا كانال حنظله مي باشد تا اينكه به دستور ايشان دوباره تفحص در همان حول و حوش فعال شد، حالا چطور گردان حنظله را پيدا كرديم؟ اين خودش حكايتي است.

شب عمليات كه ما در حين عقب نشيني مي خواستيم وارد ميدان مين شويم همان موشك مالييوتكا كه عمل نكرده بود را ديديم. و حالا بعد از 11 ، 12 سال آن موشك به همان صورت بر روي سيم خاردارها افتاده بود و اين جرقه اي بود در ذهنم براي به ياد آوردن آن شب.

وارد ميدان مين شديم و همان تپه خاكي را كه در شب عمليات به آن پناه برده بوديم، يافتيم و پيكرهاي مطهر همان دو شهيد را كه چهار لول عراقي ها تكه پاره كرده بود كشف كرديم.

در همين حين حاج محمد به يك تكه استخوان برخورد نمود و گفت: اين چيه؟ من گفتم اين يك بند انگشت است. خود حاج محمد زمين را زير و رو كرد و به يك شهيد برخورد كرديم كه بر پشت شهيد با حروف درشت نوشته شده بود حنظله . با خوشحالي فراوان توأم با آه و درد كه در سينه ام شعله ور بود همان منطقه را زير و رو كرديم ولي متأسفانه بعد از ده روز شهيد ديگري پيدا نشد. ديگر از غصه دلم داشت مي تركيد. مطمئن بودم كه تمام شهداي گردان در همين اطراف هستند و احساس مي كردم كه به آنها خيلي نزديكم.

خيلي به خدا و شهدا توسل جستيم. بعد از دوازده روز به تنهايي در همان اطراف به دنبال نشانه اي از كانال بودم. بي نهايت فكرم خراب بود منطقه را كه نگاه مي كردم به ياد شب عمليات مي افتادم كه چطور بچه ها در قتلگاه توسط مزدوران عراقي كه شديدا مست بودند قتل عام مي شدند.

در همين افكار غوطه ور بودم، آرام آرام از روي يك سيم خاردار رد شدم و وارد ميدان مين شدم، ناگهان چشمم به يك تكه از لباس سبز سپاه افتاد كه قسمتي از آن بيرون زده بود. با دستهايم خاكها را كنار زدم ديدم شهيد است . در حالي كه لباس سبز سپاه را بر تن داشت فرياد زنان به طرف بچه ها دويدم درحالي كه با چشمان اشكبار فرياد مي زدم پيدا كردم، پيدا كردم.

به سيد ميرطاهري مسؤول گروه گفتم: سيد! گردان حنظله را پيدا كردم. بچه ها همگي به سوي آن منطقه حركت كردند. شهيدي را كه از زير خاك بيرون آورده بودم نشان دادم و گفتم اين شهيد برادر حسين ياري نسب است.سيد گفت شما از كجا مطمئن هستيد. گفتم چون تنها كسي كه در شب عمليات لباس سپاه بر تن داشت و قدش هم بلند بود، ياري نسب بود.

آن روز تا شب 15 شهيد را از زير خاك بيرون آورديم و با احترام در معراج شهدا جا داديم.

و هنگامي كه همان شهيدي كه لباس سبز سپاه را به تن داشت استعلام كرديم، اعلام كردند برادر حسين ياري نسب فرمانده گردان حنظله است و اين باعث شد كه همه به يقين و اطمينان برسيم كه كانال گردان حنظله را پيدا كرديم. با همت بچه ها، شهداي گردان حنظله را كه در يك گور دسته جمعي مدفون شده بودند پيدا كرديم، حسين رجبي هم در ميان ساير شهدا بود. روز ديگر كه به دنبال شهداي گردان بوديم در كنار همان ميدان مين كه قبلا گفتم هر كسي از بچه ها كه در شب عمليات مي خواست رد شود عراقي ها مي زدند، يك خاكريز كوچك كنار ميدان مين پيدا كرديم كه همه شهدا را جمع نموده و دفن كرده بودند، گروهي از بچه هاي گردان حنظله و گروهي از بچه هاي گردان كميل.

پيكر شهيدي تنها در وسط ميدان مين افتاده بود و وقتي كاملا پيكرش را از زير خاك بيرون آوردم به دنبال پلاك و يا مشخصاتي از او بودم. وقتي دست در جيب شهيد بردم دستم به شيشه اي برخورد نمود.

تا آن را از جيب شهيد بيرون آوردم دنيا بر سرم خراب شد و از خودم بيخود شدم و شديدا گريستم.

تمام صحنه آن شب (لرزيدن شيخ عطار) جلوي چشمم آمده بود و آن چيزي نبود جز شيشه قرص شيخ عطار كه در شب عمليات به من نشان داد و سفارش كرده بود كه در صورت نياز بر دهان او بگذارم...

سلام بر مفقودين عزيز كه پناهي جز نسيم صحرا و مادرشان فاطمه زهرا(سلام اله عليها) ندارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 17:26  توسط رضا رفیعی  | 

فرازی از زندگینامه شهید سید محمد حسین علم الهدی

 در سال 1327 شمسی همزمان با سالروز وفات امام موسی بن جعفر ( ع ) در خانه ی روحانی متعهد و مجاهد مرحوم آیت الله علم الهدی پا به دنیا گذاشت پدر بزرگوارش سید مرتضی و مادر پارسایش نام او را حسین نهادند و از همان ابتدا حسین وار او را تربیت کردند . هر روز که می گذشت بیشتر با کلام الله آشنا می گردید و در بحگاه همگان با نوای زیبای صوت او بود که از خواب بیدار می شدند و با طنین صدایش دوستان را بسوی کلام حق فرا می خواند .

اولین مبارزه ی عملی حسین به زمانی برمی گردد که یک لانه ی فساد متشکل از رقاصه های مصری در مرکز شهر اهواز تشکیل گردید در این زمان بود که حسین و دوستانش این مرکز فساد را به آتش کشیدند و باعث فرار رقاصه های مصری از شهر شدند . در عاشورای سال 53 حسین به همراه گروهی از دوستانش یک راهپیمایی بسیار منظم و منسجم را تشکیل داده بودند در حالی که جملاتی از امام حسین ( ع )  را بر سینه چسبانیده بودند و حسین با طنین زیبای صدایش آیات قرآن که در وصف جهاد و حمایت از مستضعفین بود را تلاوت و سپس معنی میکرد .

حسین در جبهه های نبرد علیه دشمن همراه با حضرت آیت الله خامنه ای ، دکتر چمران و دیگر مسئولین برای تقسیم نیروها و موقعیت دشمن و مسائل دیگر هر روز جلساتی را در اهواز تشکیل می دادند اما حسین به چیز دیگری می اندیشید و روحش را به گونه ای دیگر پرورش داده بود او به جایی غیر از شهر تعلق داشت جایی که بتواند عشقش را به زیباترین شکل ترسیم کند و در اینجا بود که گمنام ترین و مظلوم ترین شهر که همان هویزه است را برای ادامه فعالیتهایش لنتخاب کرد شهری که کمترین تجهیزات و نیروها در آن مستقر بودند و از نظر استراتژیک و سوق الجیشی اهمیت فراوان داشت .

 

نحوه شهادت :

 

حسین و یارانش برای عملیات به هویزه رفته بودند و آن روز نیز دشمن با ضرباتی که قبلا از این نیروهای چریکی نامنظم خورده بود حمله بزرگی را با انبوه تانکهای خود آغاز کرد . تانکها به حدود 50 متری خاکریزش رسیده بودند که حسین از جا بلند شد و نزدیکترین تانک را نشانه گرفت گلوله درست به وسط تانک خورد غیر از حسین دو نفر دیگر هم آر . پی . جی داشتند که دو تا تانک دیگر را هم نشانه گرفتند بقیه تانکها سرجایشان ایستادند و خاکریزها را به گلوله بستند از میان همه ی افراد گروهها فقط او زنده مانده بود که با قامت استوار از جا بلند شد و به خاکریز دیگر رفت در حالی که دو گلوله آر . پی . جی در دست داشت . پشت خاکریز خوابیده بود و پس از مدتی اولین گلوله اش را شلیک کرد در این زمان چهار تانک به ده متری خاکریزش نزدیک شده بودند این شهید بزرگوار آخرین تیر پیکان خود را رها کرد و سه تانک باقیمانده همزمان به طرف خاکریز حسین شلیک کردند و جسد پاک و مطهرش به هوا پرتاب شد و به آرزوی دیرینه و حقیقی خود که همان وصال محبوب ازلی و ابدی است دست یافت و بالاخره در دی ماه سال 60 بر اثر خیانت بنی صدر خائن در یک پاتک ، عراقی ها 120 نفر از بهترین یاران امام مظلومانه به شهادت رسانیدند . نقل می کنند پس از اشغال هویزه توسط مزدوران بعثی شخص صدام جهت بازدید منطقه به محل آمده بود هنگامی که در مقابل 120 نفر از بهترین و جان برکف ترین یاران امام و یاوران اسلام قرار می گیرد از شدت خشم دستور می دهد که اجساد را بر زمین بخوابانند و به تانکها فرمان می دهد که از روی این پیکرهای مقدس عبور کنند .

 

قسمتی از یادداشتهای شهید :

 

... خدایا این سرزمین پاک در دست ناپاکان است ، در همین 20 کیلومتری من در همین تاریکی شب علی می خواست و به نخلستان می رفت فاطمه وضو می گرفت پیامبر به سجده می رفت و حسن و حسین به عبادت می پرداختند این خانه ی کوچک این سنگر این گودی در دل زمین این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است فریاد است غوغاست ... تنهایی عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان در این چند روز با خاک انس گرفته ام بوی خاک گرفته ام رنگ خاک گرفته ام حال می فهمم که چرا پیامبر علی ابن ابیطالب را ابوتراب نامید . خدایا اگر من در دل سنگرم تو در دل من و در دل سنگر هر دو حضور داری لحظات چگونه می گذرد عبور زمان مانند عبور آب بحری از جلوی چشمان کاملا ملموس است . اما زندگی در این خانه کوچک که یک قلب پر طپش است یک دل خاکی است در زمین خدا در متن پاکی نمی تواند تکرار پذیر باشد آری ... تنها موهبتی است الهی در تنهایی از تنهایی بدر می آییم در تنهایی به خدا می رسیم ... و در سنگر تنها هستم ...

 

                                                       سید محمد حسین علم الهدی

 

 شهید سید محمد حسین علم الهدی                فرزند سید مرتضی

محل ولادت – اهواز

سال ولادت – 8/7/1337

محل شهادت – اهواز ( هویزه )

سال شهادت – 17/10/1359

محل دفن – خوزستان – هویزه ( گلزار شهدای هویزه )

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 23:10  توسط رضا رفیعی  |